سال خوب

هر وقت قول میدم دیگه نیام دیگه ننویسم دیگه بهت فکر نکنم....جواب داد بی احساس شدم

چقدر خوشحالم که امسال سرسال تحویل دیگه بهت فکر نکردم...چقد خوشحالم توی زندگیم کمرنگ شدی.....!

توی این دوه زمونه دیگه طوری شده وقتی احساساتتو خفه میکنی احساس پرواز میکنی....

چه سال خوبی ...امیدوارم برا همه خوب باشه

اولش که خوب شروع شد خدا کنه ۱۶ مردادش هم ۷ تیرش هم خوب تموم شه...

یه روز رفتم مشهد از صبح تا شب همه غم هامو دادم به امام رضا و برگشتم...

.

تو حرم نرفتم خجالت میکشیدم از صبح به یه گنبد اوشجل خیره شدم کلی دردو دل کردم خالی شدم و برگشتم

بگذریم از خاطره های بامزه اش که مثلا به یکی که چاق چول کرده بود بره حرم مدادامو دادم تبرک کنه انداخت تو حرم!

پرواز ۳ ساعت تاخیر داشت و من زیست خوندم سسسسیشششیو خاطره های بد زیر چرخ های هواپیما له شد....

.

چقد خوب شروع شد....خدایا ممنون عاشقتم مهربونم ...بعضی وقتا وقتی تنهام وقتی خسته ام وقتی نا امیدم ...وقتی از مردم میبرم ....

فقط دستمو میذارم روی رگ گردنم....همین!

باتمام وجود سرشار ازتو میشم....چه عشقی از تو قشنگتر؟ ببخشید همیشه بودی و ندیدمت ببخشید همیشه صدام کردی و کر بودم ...ببخشید تک تک مهربونیاتو ندیدم که همیشه مثل کوه پشتم بودی!
ببخشید قلبمو حراج کردم و تورو راحت بیرون ....ببخشید...ممنون که دوباره برگشتی ممنون!

میخوام یه باران دیگه باشم...دیگه خسته نیستم نه...حتی وقتی تو این روزای سخت تو خونه موندم و درسامو میخونم...همه زخم زبونا همه سختی ها....فقط بخاطر تو تحمل میکنم...

ببخش خیلی بدم ...بارانتو تنها نذار....الان که خیلی  بهت نیاز دارم   و سه ماه بیشتر نمونده....منتظرتم!

 

من هنوز نفس میکشم

من از کسی گله ای ندارم...
از کسی دلخور نمیشوم...
کینه ای ندارم...
تنها به گوشه ای میروم و غم هایم را آرام قورت میدهم...
میدانم که دنیا انسانها را دور خود پیچانده و این سخت ترین داستان انسان است.....

شب است شهاب هاش اهد اشک های شیدایی من هستند...بی قراری ها گریه ها...

تو نمیدانی ولی ماه که میبیند....تو آرام خوابی و عمریست من بیدار و چه سود از این بیداری جز کم سویی چشم ها..............

این روزها وقتی میگویند عاشقتم پوزخندی زده و میپرسم تا ساعت چند؟؟؟

تو که میگفتی حتی بعد مرگ میمانی چند صباحی مزه ی عشق مقدس را با تو نچشیدم...

و چه سود که عمری سوخت برای اثبات نامردی مردانگی ات....

دفتر خاطراتم و میخوندم شیدا نوشته بود....نمیدونم چرا و چه جوری چشمات باهام حرف میزد و این چشما............

توف تو روح این چشما که معصومیتش به پا ی تو ریخت........... یه عمر به خاطر دو تا چشم معصوم نما گریه کرد میخوای حرف نزنه....چه چشمای بی منطقی که خیانتت را دید و هنوز چشم به راه فقط تو بود!

اه چه فایده از حرفای تکراری بابای یکی از بچه ها فوت کرد نمیدونم من چرا اینهمه گریه کردم توف تو روح من که عواطفم همه جا پلاسه...

ببخشبد اینقد بی اعصابم همین الان با مشاورمون که نا امید شده ازم دعوام شد به درک من ک هنوز نا امید نیستم من چیم از بقیه کمتره

نیمه دوم بازی مونده بچه ها یه دنیا دوستون دارم خیلی دلم براتون تنگ میشه دعام کنید

اخرین نفس

دیدی یه هو دلت واسه یه نفر تنگ میشه ....

دیدی یه وقتایی دلت فقط سکوت میخواد سکوتی که توش هیچ کس نباشه حتی خود سکوت..

دیدی گاهی چشاتو میبندی تا برق چشات لوت نده

دیدی گاهی دوست داری یه گوشه فقط دپ بشینی و به یه نقطه خیره شی

دیدی گاهی با اخمش دل تنگ میشی و بغض میکنی و ثانیه شماری میکنی تا تموم شه

دیدی یه هو تو خیابون تا بوی عطر عشقتو میشنوی برمیگردی نگاه میکنی تا مطمئن شی که عشقت نبوده

و دیدی خیلی وقتا میخوای عاشق نباشی ولی تو اوج احساسی....

و این سخت ترین قصه انسانه....همش فیلم بازی کردن!

خدایا نمیدونم چه تقدیری امسال برام نوشتی وفتی که دم اذان بود گوشی که زنگ خورد برداشتم و حمله زخم زبونای فامیل به هم هجوم اورد و با بغضم و اشک گوشه چشمم ارزو کردم که حداقل به خاطر دل شکسته ام نگام کنی و یه جای خوب قبول شم چه حسی بهت دست داد....

نمیدونم حالا که حالو روزمو  بهتر از همه میفهمی و میبینی که چقدر بهت محتاجم چه تقدیری رقم زدی فقط میدونم که همه ی همه ی امید و تکیه ام حالا که اخراشه و نفسای اخره  به تو مهربونم

باران تو تنها نذار

 

باران خسته

 گاهی اوقات دوست دارم از سکوت سرد

 خیالم....از اشکای گرم صورت خسته ام....بیرونت بیارم...و ای کاش پایانی برای

 خیال شیشه ایت بود...کاش تموم میشدی...مثل من گم میشدی....کاش مقصدی

بود....کاش توی اقیانوس مواج بی قراریت غرق نبودم.....کاش جاده تنهایی پایان

 داشت و انقد میدویدی تا پرواز میکردی.....

پایانی برای قصه های مرگبار نیست.........................

 

کاش این سال لعنتی کنکور تموم شه خدایاخستهام صد سال پیر شدم خدایا میدونم بدم

 لیاقت ماه رمضونتو ندارم اما بارانت تنهاس هر چقد بد باشه دوست داره ...خدایا

دیگه بسه این باران تو ا که پیشت اومده خسته اس.....

باید همیشه خواست....باید همیشه رفت...

شب عجیبی بود دیشب...دلم باز گرفت....نمیدونم چرا یه دفعه خل شدم...حق داشتم.... 

عین دیونه ها رو لبه تراس نشستم...خطرناک بود اما دوست داشتم....عطر گلای همسایه اشکامو نوازش میداد و اهنگی که تو گوشم بود با صدای باد قاطی شد....صدای مهمونامون از پنجره مامان اینا میومد...

چقد از مردم فراری شدم!!!خسته شدم از زخم زبونا....باران خانوم اگه دانشگاه ااازاد قبول شی با این همه امکانات من جای بابات باشم میذارمت دمه در!!!!!عرفان من بدون هیچ کلاسی سراسری قبولشد....مگه تو خنگی اینقد درس میخونی؟؟؟اینقد درس خوندی معدلت شد ۱۹؟؟؟؟خدایا به وصیت من گوش بده تو این همه فشار تو پشتم باش گلم.....حوصله خودمم دیگه ندارم...نه حوصله اهنگ ...نه هیچی....همش با همه دعوا میکنم هیچ جا نمیرم....!چقد سال بدیه امسال هر استادی تو این روزا میومد کلی داستان تعریف میکرد...

مگه چی میشه خدا منم یکی از اونا باشم ؟با این همه تلاش ؟؟؟؟ای بابا حوصله استادارام ندارم مسخره ها هر رو با یه تیپ میان انگار عروسی بابا شونه....و دنبال سوژه وتیکن...فضای بدیه دارم خفه میشم خدایا دل بارانت برات یه ذره شده عشقم.....

همه دوستامو پیچوندم....یه هو خطمو خاموش کردم ...یه هو ایمیل و فیس بوکمو بستم...یهو تلفن اایه اتاقو جواب نمیدم...یهواز مدرسه قبلیم رفتم...دیدی دیونه شدم.....میخوام برم توفاز درس و یچ چیز برام مهم نیست نمیدونم نمیدونم چرا با این که میدونم هیچ وقت بر نمیگردی موقع مسئله حل کردن چشامت روی تخته نقش میبنده....کاش حداقل امسال واس همیشه فراموشت کنم و با اومدن اسمت که هم اسم این معلمیه بغضم نگیره...کاش خدا همونطور که ازم گرفتت یادتم میگرفت...

انگار باران رمان باز باران زنده شده منم دیگه مثل اون برادر دارم....برادری که رفتاراش شک بر انگیزه..

دلم انقد برای خنده هام تنگ شده برا وقتایی که همه میگفتن دست شیطونو بستی کاش باران الان و میدیدن....

خدایا دلم برات یه ذره شده باور کن یه دنیا دوست دارم و منم از مردمو خودمو گناهام خسته ام...دوست دارم بغلت کنم دلم برا اشکایی که دیگه برای تو نبود تنگه........خدایا اگه کنکور قبول نشم له میشم همه زندگی وهدفم فنا میشه دوست داشتم بیام مکه تا ذهنم راحت شه حالا که تو میگی به حق ماه رمضونت مهمترین ارزووی عمرمو بر اورده کن...کمکم کن خسته نشم ....ذهنم اروم شه....تو که گفتی بنده هاتو دوست داری ...بارانت جز تو کسی رو نداره....عشقم منتظرتم....

بچه ها من بعد کنکور بر میگردم...دعا کنید دست پر برگردم

دوستون دارم دعام کنید

چه بارونی بود امروز....تمیز شدم...دیگه واقعا تموم شد

چه بارونی بود امروز......

بوی خاک پیچیده بود.....طنین نسیم تو گوشم میپیچید......کوله پشتی مو سفت بغل کردم

وبین دو ردیف درختی که تا اخر جاده ادامه داشت راه رفتم.....چشامو محکم بستم و دستامو اوردم بالا

تازیر بارون دعا کنم......این سری دعام با همیشه فرق میکرد......دعا کردم برای همیشه همه چیزو فراموش کنم....!

اشکام با بارون قاطی شد و چشامو که باز کردم.....جز یه عده ادم ندیدم....ادمایی که....دیگه چندشم میشه برم تو خیابون....یه عده ادمی که یه روزی فرشته بودن اما حالا بالاشونو گم کردن....

ادمایی که رو خدایی که انقد دوسشون داره خنجر کشیدن.....خدایا چقد صبر داری....گناهای کسایی مثله منو میبینی و هنوز دوسم داری وووهنوز چشم به راهمی ...هنوز صدام میکنی و من هنوز نمیشنوم..!

بعضی وقتی خودم ازز گناهام خسته میشم چطوری از من خسته نمیشی.....خجالت میکشم بیام...ولی

وقتی فکر میکنم....جز تو هیچی نیست و همه چیز تویی..

اه مردهشوره بلاگفا رو ببرن که همش هرچی مینویسی یه دفعه میپره...عیب نداره فقط در این حد بدونید خیلی عوض یدم و همه چیو فراموش کردم

میخوام۱۴ اردی که تولدمه دوباره متولد شم ....دیگه جز درس به هیچی فک نکنم ....

پس تا یه مدت فعلا بای......یعنی میشه منم رتبه ام زیر ۱۰۰ شه؟

خدایا کمکم کن خسته ام....ای همه انگیزه و عشق من همه امیدم به تو ا خدایا دستامو بگیر....!

شب و من

پنج شنبه ساعت۳شب بود باز دلم برات تنگ شد خیلی زیاد...مخصوصا وقتی اسمس شیدا رو دیدم.....

۱ساعت رو یه حد خیره شده بودم...هی خطش میزدم ...هی به بی نهایت میرسیدم....حرصم میگیره وقتی به هیچی نمیرسم....!

دیگه نمیتونم مثل قبل کنج پنجره بنشینم..اخه....!نمیتونم با ماه دردو دل کنم و اشکامو با اشکای اسمون مقایسه کنم و ستاره ها رو بشمورم....

نور کمرنگ تختمو روشن کردم...قران محکم تو بغلم گرفتم اخه دیگه پناهی ندارم..به کمدم تکیه دادم  و هق هق زدم زیر گریه....اهنگی که دوسش داشت و هی گوش کردم...

دفترمو باز کردم کلی شعر گفتم...باهاش حرف زدم.....هنوز باورم  نمی شد..

جمعه مجبور شدم با مامان اینا برم خرید اما چون امتحان داشتم باید میرفتم کتابخانه ...اما همه جا بسته بود مجبور شدم برم مسجد....اروم کفشامو یه گوشه گذاشتم...چراغ سبزش تو صورتم زد جو گیر شدم موهامو تو کردم...مسجد خالی بود...کتابمو باز کردم درس بخونم...اما ناخود اگاه خیس شد....کتابو میگم.....یاد شب قدر افتادم....تو همون جا نشسته بودم گریه میکردم که زودتر پیداش کنم...کاش هیچ وقت این دعا رو نمیکردم...فکر نمیکردم تو نامردی...کاش تو دنیا واسه همیشه انگیزم میموندی....

 

به دلم افتاد استخاره کنم..اخه هنوز عین دیونه ها دوست دارم....خیلی خلم مگه نه؟.به اوا گفتم برام بگیره ..یه نگاه به صورتم کرد....زد زیر خنده....گفت مگه تو به این چیزا اعتقاد داری؟برو ادم شو بعد...منم با گچی که دستم بود صورتشو خط زدم و گفتم تو با این چیزا کار نداشته باش....

وقتی جوابش اومد باور کردنی نبود.....گفت همه اش دروغه....اینده درخشان داره هرچند سختی و تنهایی داره!

دیگه نمیخوام به خاطرت...خدا رو به کل فراموش کنم....تازه دارم میفهمم عشق به خدا یه چیز دیگه اس شیرین تره...اون نامرد نیست ...واقعا دوست داره ....همدمته ...آبروتو نمیبره...منت نمیذاره...مهربونه...همیشه پشته ته......

امروز رفتم پایین شهر ...دلم کباب شد ...از این همه بی عدالتیووو.....خونه هارو دیدم....وای خدا کی میتونه تو اون خونه ها زندگی کنه و بعضیا فیش های حقوقی شون 30 میلیونه یا سفیده؟؟؟!!خدایا به داد مردم بیچاره برس...

 

امروز سومین ازمون و دادم همه اش درس خوندم انقد شبا نخوابیدم مریض شدم...حالم بد بود...

نمیدونم چرا قیافم شبیه دردو دل همه میان همه چیشونو بهم میگن...ومنم خل و احساساتی....باهاشون همدردی باید بکنم....مهرنوش قضیه طلاق خواهرش و تعریف کرد باهاش گریه کردم....دیگه واقعا حالم از هرچی مرده بهم میخوره.....چقد دخترا ساده ان....نمیگم دخترا م بد شدن...اما نه انقد دیگه....

مشوشم......اخه گوشیمو تو مدرسه گرفتن....اخه تو سرویس3ساعت بیکارم....زبان گوش بدم...اما مدیرمون نمیفهمه....منم مغرور یه بارم نگفتم بهم بده اما از اخمام فهمیده که

دیگه  واسم کاراشون مهم نیست خسته شدم از این همه خر زدن  این همه گریه این همه نرسیدن...

با اون همه خر زدن امتحانامو بد دادم ازمونامو.....خدایا به وصیته من گوش کن....بیا همه زندگیم شو ....نجاتم بده....خسته ام...

تموم شد

ای بابا همه چیو تعریف کردم اما پرید اون همه نوشتم ...دیگه وقت نیست بنویسم...بعد این همه بلایی که

 سرم اومد...گریه ها ...خنده ها....همه چیو تموم کردم..

داستان زندگیم مثل رمان ها شد...!بعد ۳سال پیدات کردم...کاش پیدات نمیکردم...اا خوب شد ازتو امثال تو

 متنفر شدم....ممنون که بهم فهموندی جز خدا هیشکی لیاقت اشکامو نداره...تازه فهمیدم دنیا خیلی

قشنگی داره و عشق و خدا داده تا بتونیم دوریه خدا رو تحمل کنیم نه غرق شیمو اونو فراموش کنیم

باید برم به سمت اینده ای که منتظرمه ...مهم دیگه کنکوره بس....تا کی سرگردون باشم...امشب بعد مدت

 ها رفتم مسجد سر راه الکی...با خدا حرفامو زدم ....زیر نگاه هایی که مثل جذامیا بهم نگاه

 میکردن...چادر سرم کردم...خیلی وقت بود چادر و...قداستشو...لمس نکرده بودم...مو هامو کردم تو...تو

 جانماز نشستم...

دیر رسیده بودم...مداحه دعای کمیل میخوند...رفتم تو سجده...تسبیح و سفت گرفتم...میگفت:الهی و ربی

 من لی غیرک...صداش تو گوشم تکرار میشد...میگفت خدا میگه من از گناه بندم شرمسارم واون جز من

پناهی نداره پس امرزیدمش..و کیف اصبر علی فراقک...از سجده پا شدم صورتم خیس بود...چشمم به دختر

 بچه ای افتاد که صورت ملوسشو تو چادر پوشونده بود از خودم خجالت کشیدم اعصابم خورد شد اومدم

 خونه....مثل بچه ها رفتم بغل مامان..مثل بچه ها ...هیچی ازم نپرسید...از چشام همه چیو

خوند....گوشمو گذاشتم رو قلبش و با صداش اروم شدم....قشنگترین صدا بود

سیم کارتمو شکوندم...گوشیمو دادم به مامان و واسه همیشه از شر همه چی راحت شدم...

دیگه باید تصمیممو بگیرم نمیشه که اینجوری من گریه کنم اون شاد باشه من به پاش بسوزم و اون...

از فردا صبح با برنامه باید درس بخونم....خوشحالم عیده داره میاد داداش جونم برمیگرده ایران دلم یه ذره

 شده براش .....میخوام همه چیو فراموش کنم....دیگه بسمه داغون شدم...

فردا ازمون دارم هیچی نخوندم...امیدوارم ادم بشم...دیگه دور همه چیو خط بکشم حتی دیگه اینترنتم

نیام...چه خوب میشه نه؟؟

خدایا کمکم کن خسته ام ...خیلی خسته....دستامو بگیر

نمیدونم باید چیکار کنم

من از حادثه ها میترسم و نبودنت بسی حادثه است....

دم زدن ز عشق اسان است....مرد عمل باید بودن.....و کشیدن انتظار در نقاب تاریک زمان..کیست

انکس که با تلخی فاصله معنا یابد همچون کودکی که برای درک کلمات خط فاصله میگذارد...کیست انکه

با شراب عشق هر دمی تشنه تر شود و در دل غاک زمین غرق شود؟...و این عشق با عقل میانه ای ندارد..... 

بعضی وقتا دوست دارم از خاطره هام بکشمت بیرون...بعضی وقتا انقد دلتنگت میشم که فقط اشکای سردم به دادم میرسه.....با این حال که میدونم چی به سرم اوردی.....

اینا یه کم از نوشته های دیشبم تو دفتر خاطراتم بود......دفتری که دیگه اعتمادی بهش نیست اخه دیروز خواهرم فهمید دفتر همه زندگیمه یواشکی رفته بود بالای تخت و غش غش میخندید....تازه وقتی رفتیم خونه عمه ام که تازه اشتی کرده باهامون به پسر عمه هام گفت هر کی این دفترو پیدا کنه جایزه میده بهش.......امید هم گفت...مگه این دلقکم بلده خاطره هم بنویسه منم پرتقالو پرت کردم تو صورتش

اهان راستی خواهرم اینا یه هفته اینجا بودن من سرم به محمد حسین گرم بود نفهمیدم چه بلایی سرم اومده...عزیزم داره دندون در میاره...تازه جدیدا بهش رقصم یاد دادم نانای میکنه....

الان ۵ساعته حیرونم ....هیشکی و جز وبلاگم واسه دردو دل پیدا نکردم هر چند اینم بهش اعتمادی نیست....

این ۴ روز لای هیچ کتابیو باز نکردم .....همه فهمیدن دارم پسرفت میکنم ....من چه مرگمه....منی که تو المپیاد اول میشدم نمره ام باید ۱۷ بشه؟

تو کلاس دیگه گوش نمیدم تو خونه درس نمیخونم ...تازه اول پسرفته.....

صبح میخواستم دوباره شروع کنم خر بزنم....ساعت۳ پاشم...اما انقد این چند هفته پشتم باد خورده...ساعت ۱۱ ظهر پاشدم....صبح با مامان سر همین قضیه دعوا کردم انقد خوابم سنگین شده با صدای موبایل همه پا شدن جز من...مامان هم گوشیمو انداخت بیرون....حق داشت اخه چند شبه اینا از دست من خواب ندارن....دیشب مثلا پاور حجاب درست کردم و سیاحت غرب دیدم من چرا متحول نمیشم؟

بهتر دیگه اعصاب دوستامم ندارم.....

از زخم زبونا خسته ام....اوه دیگه شدم پایه ثابت کل کل.....پری روز که رفتم خونه عمه ام قبلش نسترن اصرار کرد برم خونه اشون اون از من داغون تر...چرا همه داغونن؟دنباله چی ان؟؟؟

بعدشم رفتم دیدم بله مهرنوش خانوم رفته کیش....بی خبر خوب منم تنها شدم... خوب اگه عمه ام میگفت...نمیرفتم..... که تنها بین اون همه پسر بیوفتم مسخره ام کنن ....بابا و عمه و خواهرم و حتی دامادمون طرف اونا بودن....من که خودم بیشتر از اونا خندیدم اما چه فایده خنده الکی....اخرشم برای ظرف شستن قرعه کشی کردیم و به منه بد بخت و بهروز افتاد.....انقد غر زدیم و اخرشم با آإ یآزی کل اشپزخونه رو گند زدیم....کلی ام ظرف شکوندیم....که اخرش عمه اومد....

بیخیال بابا چه فایده خاطره های مسخره......

دیگه نمیتونم بنویسم دوباره اتفاق بد افتاد ...توروخدا فقط دعام کنید خیلی داغونم....

کاش خدا قبولم کنه....باید فراموشت کنم...

 

ولنتاین چیست؟ تاریخچه ولنتاین ، سپندارمذگان روز ولنتاین ایرانی


روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) مصادف با ۲۵ بهمن‌ماه (۱۴ فوریه) در بعضی فرهنگها روز ابراز عشق است.
این ابراز عشق........



ولنتاین

چون امسال مثل ۳ سال قبل ولنتاین ندارم زود تر تبریک گفتم....شاید صدامو بشنوی....هنوزم هر صبح برات ایه الکرسی میخونم....دوست داشتم....زیاد....اما بگو تو نامرد نیستی!!!!کار زمانه بود نه؟؟؟؟

هر جا هستی پیشاپیش ولنتاینت مبارک دیگه خسته شدم باید فراموشت کن مگه نه؟؟؟مثل خودت!!!

ادامه نوشته

معلم میدانست فاصله ها چه به روزمان می اورد که به خط فاصله گفت خط تیره.....

بعضی وقتا یه فکر کوچوله همه ارزوهاتو اوار میکنه....بعضی وقتا یه نگاه ...یه صدا ...یه حرف...میتونه تموم زندگی تو جابه جا کنه......

آی بابااگه گذاشتن ما یه دقیقه بریم تو فاز گریه!!!دختر عمه ام اول اسمس داد که

ایشالا به حق دستای بریده ابالفضل!!!!!!فردا امتحانتو ۰ شی بعدشم زنگید کلی

 خندیدیم....الان دیگه حس نوشتنم رفت ببخشید میتونید جفت پا برید تو صورتش!!!!!

دلم خیلی گرفته بود چیزی شنیدم که کل ارزوهامو اوار کرد....بیخیال به قول

سعدی....باقی نمیتوان گفت الا به غم گساران!!!!چیکار میتونم کنم!!!دنیای نامرده

دیگه ....فکر میکردم....!

  

فقط حالا به این نتیجه رسیدم فقط خدا نامرد نیست...ولی ما بی معرفتیم....حس

 درسمم رفته وای...من چه مرگمه؟؟تقصیر بابامه فکر هند و انداخته تو سرم اخه تو

این کشور لعنتی مگه میشه قبول شد با این همه سهمیه حالا هی من خودمو

بکشم....! پشتم کلی باد خورده....دعام کنید

معدلم شد۱۹.۳۰   این حق شب بیداریای من بود اون همه مهمونی نرفتنا...اه

راستی جدیدا عینکی شدم...همه میگن چون صورتم گرده بهمم میاد شبیه دکترا

شدم شایدم خر خونا برو بابا جمع کن همش دروغه  اما....من چشای خودمو دوست

داشتم..!دیگه گریه ام نمیتونم کنم!  کاش الان میدیدی منو....همه زندگیمو به پات

گذاشتم...فقط میگم لعنت به .....

دلم چه قد مکه میخواد ....میگن مرکز ثقل زمین...مریضیای روحی درمان میش و.....خدایا دوست دارم باتو باهات دردودل کنم!!!! حالا که تنهام!!!دلم برات تنگه خیلی....تو این

دنیای کثیفت غریبی میکنم...تا کی مثل دلقک بخنم یشکی خبر از درون داغونم نداشته باشه؟؟.یعنی چیزی که شنیدم راسته؟؟؟؟!!!!!

درسته اونا فکر میکنن کسی که بی حجابه نمیتونه صدات کنه ...راسته....تو فقط

 واسه ریشو پشموایی؟؟شایدم نمیتونه اما خدایا هر چند کثیفم پناهم بده.....

من از حادثه ها میترسم و نبودنت بسی حادثه است....

سلام....

امتحانا تموم شد نه ناراحتم.....رفتم مشهد....اخه دلم گرفته بود ...نه نمیخواستم برم اخه قهر بودم....هممینجوری ۲ساعت قبل رفتن بچه ها جور شد بگذریم از اینکه تو قطار و هتل انقد رقصیدم کمر درد گرفتم و کلی خندیدیم....دیشب ۱۳ نفر تو یه کوپه داشتیم دلقک بازی درمیووردیم.....خیلی خوش گذشت...اما وقتی بغضم ترکید جلوی ضریح همه تعجب کردن معلما ....چون فکر میکردن....خوب اخه همه فکر یکنن کسی که اینجوری رو نمیگیره دل نداره......شایدم واقعا نداره!!!

هیچی....

امتحانا رو بد دادم......اهنگ گوش نمیدادم اما الان همه موبایلمو پر کردم خسته بودم.....

به نظرم هنوز دیر نیست بگذریم از این که امروز کلی خوابیدم اما میتونم دوباره شروع کنم....از فردا...

خدایا کمکم کن عوض شم......

امتحانا و من

توی خیالم باهات یه دنیای خیالی ساخته بودم افسوس که رفتی و با رفتنت همه چیزو خراب کردی....به یاد.....

ببخشید دوباره دیر اومدم....امتحانا....وای تا الان خواب بودم تا خواب دیشب جبران شه......دیشب۲۵ دقیقه خوابیدم...عین چی میخونم اماا مگه ن رنگ ۲۰ و میبینم.......خسته شدم!!!!!از چی بگم دلم گرفته.....

بابا داره میره کربلا تو این هیری ویری خیلی میترسم.....این چند روز خیلی بد مریض شدم .....نمیدونم فشار روحی بود جسمی یا هردوش ....نرم امین اباد خوبه...!

عوضش کلی پر رو ام...چون تو امتحانا دست از شرارتم بر نداشتم و با اینکه حالم بد بود همه رو عاجز کردم....قبل امتحان انقد شیطونی میکردم همه کتاباشونو میبستن از دسته ن درس نمیخوندن...

از سرکار گذاشتن بچه ها و دلقک بازی و زیر پایو....اینام که غافل نبودم غر غر امم که تو دفتر معروف بود..

خانو م سوالاتون استاندارد نیست ...خانوم .....فلان

بی خیال  دیگه چی بگم که دیگه از درس خسته ا خدایا من چه ام شده؟؟؟

اما جدی دلم برای همه تون و حتی اینترنت تنگیده.....

به دعا تون خیلی خیلی نیاز دارم که اگه معدلم بالای ۱۹.۵۰ شه دست پر میام....

به خدا میسپورمتون......یادتون نره دعام کنید

من وافکارم

امروز از سرویس جا موندم....با مامی دعوا کردم اما حق با جفتمون بود اخه گفت راضی نیستم بعد ۱۲ بیدار بمونی و من یواشکی با نور کم تخت تا ۲ درس خوندم بعد تو خواب مسئله حل میکردم خل شدم نه؟راستی سلام....محرم خوب بود من که عاشورا خودمو کشتم...هیئت رفتم اما دسته ندیدم خودم نخواستم....بدم میاد چیه دختر پسرا....بفخشید...خوب خودتون میدونید دیگه...کاش حرمت این روزا رو نگه میداشتن و بجای مراسم رفتن کارایی که اونا شاد شن انجام میدادیم...الان فرشته بود بلندگو میگرفت اما جدی شعار نمیدم اما منم هیئت زیاد نرفتم اما شویدما که تو کردمچه دختر خوبی...

اما از دست خودم نالاحتم الککی کلی اروز وقت تو اینترنت تلف کردم ومنتظر مشاورم با مامایم صحبت کنه خسته شدم....بابا من کنکووور دارم...خدایا چرا این روزا تموم نمیشه؟البته از خنده های تو سرویس و مدرسه فاکتور گرفتم...که دوباره دفتر بودم چون توپ فوتبالو نردبون گذاشتم از سقف مدرسه برداشتم...

ا خوب شما توپتون بالا پشت بوم بیفته چه میکنید؟؟

بیخیل ناراحتم.....تستماو کم زدم...تنبل شدم..اعصاب درس ندارم....دلم برا بعضیا تنگیده.....

خدایا با این افکار مشوش چیکار کنم ؟برم بخوابم دیگه تا مثه امروز چرت نزنم....

اخ دیگه امتحان ترما داره شروع میشه برام خیلی دعا کنید.....

خدایا تحمل  سختی ها را  بر من اسان کن تا همچون الماس از تحمل مصائب حاصل ایم(من در اوردی بود)

اگر تنها ترین تنها باشم بازهم خدا هست ....خدا جبران تام نداشته های من هست....دکتر شریعتی

خدایا دستامو بگیر...مثل همیشه

منتظرم

 

به سلام چطورید؟؟وای چقد دلم براتون تنگیده بود....چه خبرا....محرم

خوش میگذره؟من که کلی منتظرش بودم اما...من که تا الان هیچ هیا تی نرفتم جز امروز که اولین روزم

 بود ....راستش مدرسه رو پیچوندم ...یعنی من نه مامان

 نذاشت ....میگه دختره خل شده....امتحان نیم ترم داشتم....مامان

میگه انقد درس خوندی روانی شدی ..چند روزه نمیذاره درس

بخونم...حق داره اخه خیلی بد مریض شدم و کلا دیگه بیرون نمیرم و الانم زنگ زده به مشاورمون این بد

میگه اون بد میگه ......عوضش تو مدرسه کلی میخندیم...برو بابا فکر کردین برام مهمه؟؟؟

چه به دونم مهم اینکه وقتی معدل 19.38 مو دیدم با وجود بی نهایت سخت بودن امتحانا..ا

ز زحمات خودم تشکر کرد اما نه امان نه بابا هیچکوم کارنامم و نگاه نکردن خیلی از دستم ناراحتن خوب به من چه انگار گناه کبیره میکنم!!!!

درس میخونی تو خونه میزنن تو سرت ...نمیخونی مدرسه خفت میکنه....!ای خدا بگو من چیکار کنم؟؟مامان

 داره بهش میگه هیچکار خونه ای بلد نیست انگار باید بشورم و بسابم و خودم و پیر کنم....والا....بیخیال

اما از مدرسه بگم که دیروز ترکوندیم انقد تو سرما اب بازی کردیم که من سرما خوردم....صدای خنده های

 سومام  که دیگه معروفه ....وای داشتم نیناش میکردم معلم تاریخمون فیض بورد....اینکه خوبه داشت ادا معلما

 و خانوم جلسه ای یارو در میوردم ناظممون حدوده 5 دقیقه ای پشتم بود....راستی رفتم مدرسه قبلیمون انقد

اونا زنگ زدن رفتم از سرم بازشون کنم اا وقتی رفتم دیدم منم دلم خیلی براشون تنگ شده بود و بچه ها

استقبال گرم به عمل اوردن و وکل مدرسه رو ریختم به هم مدیر قبلیمون گفت باهات قهرم مگه اینجا چش بود و

 من کلی سیاست به خرج دادم واز خوبیای این مدرسه تا مدرسه الانم گفتم کلی حال کرد...بچه ها به زور بردنم

سر کلاس و دوباره مثل اون موقع ها شیطونی کردم و کلی خندیدیم خدا رو شکر معلمشونم پایه بود و تولدش

بود و براش عروس چقد قشنگه خوندم...اما برگشتنی که نیلو ابغوره گرفته بود و باز نسترن زورم کرد و رفتیم

 بیرون و بالاخره با گفتن اینکه یه تولد مفصل خیالشونو راحت کردم ورهایی جستم....

 

 اما از تعتیلات هفته پیش بگم که رفتیم نیاوران.....خواهرم اینا باهامون شام اومدن .....دلم گرفته بود اما مثل

همیشه دلقک بازی در میوردم و همه میخندیدن بعد ما دوباره 3 تا شدیم ورفتیم پارک....مامان بابا باهم بودن

باز من تنها پشت سرشون راه میرفتم...دوباره رفتم تو خودم.....بابا داشت میرفت ماموریت یه لحظه حس کردم

 دلم براش خیلی تنگ میشه...و شد...چون مامان باز پریده بهم وقتی اون هست خیلی درکم میکنه و تقریبا

هیشکی نمیتونه بگه بالا چشت ابرو ا....خیلی لوسم کردن میدونم...اما نه دل نازک شدم شایدم زود

رنج ...شایدم....!تو پارک یه کاری کردم که بابا خیلی خوشحال شد و لبخندش واسم یه دنیا بود ....موهامو تو

کردم و صورتم مثل گوجه زد بیرون...با مزه شده بودم...!بابا سریع خواست خرم کنه و سریع کیف پولش و

باز کرد و خواست بهم تراول بده میدونستم اگه بگیرم دیگه لباس گرفتنم و همه چیز به عهده خودم بود خوب

خر کردنه محض بود چون من چند ماهه که دیگه از بابا ماهانه نمیگیرم...یه حالت قهریه...نگرفتم و به قول

فرشته رفتم تو برق وچندش شدم....و نگرفتم...دوباره لجبازیم و شروع کردم مثلا خواستم ضد حال بزنم کفتم

من به خاطره شما تو نکردم به خاطره خدا بود و خشکه ام حساب نمیکنم...بابا دیگه بدتر فلای کرد...حالا عین

 چی خالی بستما...خودمم هنوز نمیدونم چرا اینکارو کردم شاید دل تنگ شده بود اخه حس خوبی داره....!

دیگه از چی تعریف کنم؟ نه دیگه بغیشم مسائل نگو ا بعضی حرفا گفتنی نیس...دفتر خاطرات خواهرم

وپیچوندم وخوندم واسه نوجونیاشو اون مثله من بود  ....برعکس قیافش سرشار از احساس....به نظرم کسی که

 احساس نداره مریضه!دلم براش تنگیده چقد فراموش کردن سخته......چه زندگیه سختی مگه دنیا چند روزه که

 همه اش تو جدایی بگذره؟شاید وقتی اون باشه عزیز ترین کسام نباشن مثل بیشتر کتاب زندگی مردم چه

زندگی سختی مگه نه؟

میدونی چی سخته؟اینکه همه بهت میگن تو چقد سر خوشی ! اما از درون داری خفه میشی...اینکه اشک

چشمات یخ زده و سکوتت فریاد میزنه....اینکه همه زنگ میزنن با تو دردودل میکنن و اما از درد تو خبر

ندارن....دردی که اکثر ردم دارن خدایا پس چرا این عشقا پاک نیست؟چرا همه تشنن اما سیراب نمیشن؟

چرا همه حتی لاله غم داره و غمش درمان نمیشه؟ وقتی تو زیست صفات چشمگیر و خوندیم بدون اینکه کسی

 بفهمه مثل همیشه به مروارید از دریای چشمم افتاد......خدابا...اخه چرا هیشکی درد منو نمیفهمه تا کی زیر این

 خنده ها خفه شم؟و تا کی بی اوئیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!

خدایا چند روز حس میکنم ازم دوری نه ! ازت دورم ! میدونی که سارات بدونه تو میمره گلم....هر چند بده تنهاش نذار تو این ماه عزیز!

خدایا منو با این افکار مشوشم تنها نذار و این دو سال و بگذرونو بهم به  ارزوم و هم هدفم برسونم... 

مدرسه...خوب ...بد

سلام...ا...سلام کردما...خوب چرا اینجوری نگاه میکنید؟چرا دیر اومدم؟یا چرا اصلا

 اومدم؟اا....این مسئله ها که از مسئله ی اقلیدسم سختر شد....اقلیدس کی

 بود.....ا؟بیخیال!!خوبید راستی خوش میگذره...من راستش نمیدونم....از یه لحاظ ایی

 اره خیلی اما از یه لحاظایی نه...میگن وقتی ناراحتید فکر کنید که میتونست اتفاق

بدتر از اینم بیفته....الان مامان که کنارم نشسته ناراحته و من ناراحتم....خوب این از

 خصوصیات انسانه دیگه ....حالا بگذریم بریم سراغ خاطره ها که تمومی نداره و هر

 چی توش بیشتر بدویی باز به تهش نمیرسی

 

تو این مدت که پیش شما نمیومدم...دفتر خاطراتم و دیونه کردم و یه سر رسید پر

کردم....آًهش شعر..متن..دردودل ..اخه بعضی وقتا نمیشه بعضی حرفارو

زد...هههیییی...شایدم باید یه وقتی اگه.....سوزوندش...ایشالا که این اتاق نمیفته

و دفترم رمان میشه....هه الهی بمیرم همتون رفتید تو خماری....هیچی

 بیخیل....بذارید از فضای مدرسه بگم که احساس ارامش واقعی میکنم و همه چی

 ارومه هر چند هرروز 600 تا امتحان داریم اما عاشق معلمامم هستم و دوستام

بودم....حیف که ادم از هرکسی باید بخوره !چقد دوسشون داشتم چقد......اما

بهترینشون...هیچی!فقط اینو فهمید که جز خدا ادم نباید به هیشکی تکیه کنه...همه

 تون یه روز به این میرسد میگی نه نگاه کن....!راستی امروز بچه ها کفشای منو با4

تا کفش دیگه بنداشو گره زده بودن .....منم کتابای نسترنو هرکدومو یه جا گذاشتم تا

 عصر داشت میگشت...وای چقد خوش میگذره ...کلی تو مدرسه میخندیم...شاید

 مدرسمو دوست دارم واسه مدیرمونه هرچند من عوض نشدم و دیروز 2 ساعت دفتر

 بودم و در حال نصیحت شدن و گریه کردن...اما مدیرمون مهربونه....موهامو

بافت....باهام مثل یه دوسته...همش اسمس میده....من تازه معنیه مومن واقعیو و با

ریشو پشموا فهمیدم....فهمیدم که دین اینجوری نیست....قشنگه..منی که از هممه چیز

 بدم میومد...خیلی عوض شدم.....وقتی مدیرمون حرف میزنه فقط بهش نگاه میکنم و

 ارامش تمام وجودمو میگیره....ایمان یعنی این...خوش به حالش...هیچکی تا الان

نتونسته بود روسری منو 1سانت بکشه جلو اما الان موهامو بعضی وقتا تو

میکنم....ا ....همینش کلیه.....نه این که دوست نداشته باشم...حسشو ندارم....خوب

البته باید ادم شم ...دیگه 600سالم شده!!حالا بذار محرم بیاد....ا گفتم محرم....دلم انقد

 لک زده بره محرم...اخ جون پیرهن مشکی و شال عزاو نظری و وای خدا....راستی

عیدتونم مبارک....اما ن که فردا باید بپوسم خونه و بدرسم!!!الان کلی ادم به خونم

تشنن دختر خاله هام...دوستام.....که دوست دارم باهاشون باشم اما مجبورم این دو

 سالو....راستی یه کف مرتب واسه سارا خانوم عقبیا.....بله...زیستمو 100درصد

 زدم....هه هنگ کردید اما اگه تستارو جلو بچه میذاشتید قهر میکرد انقد چرت بود

 البته معممون گفت کار شاق نکردم....و باید ثبت نام کنم در کلاس جمع و تفریق!که

 5+2=8 نشه و تا اخر مسئله غلط شه و فیزیک 17 شی ومشاورت مسواکت کنه!!!

راستی دیشب ساعت 3 که در حال چرت رو کتابام بودم و جیغ فرابنفش مامی تو

گوشم طنین انداخته بود صدای جاروی رفتگرو شنیدم و از خودم خجالت کشیدم

باورتون میشه هر شب راس 3 بیچاره کل کوچه رو جارو میزنه!چه کار سختی دمش قیژ!!

  مام بریم کار شاق کنیم بخوابیم....یعنی میشه اون رویا زنده شه...نه اون رویا این

رویاببخشید خواستم سجع داشته باشهاینطوری نگاه نکنید چند شبه نخوابیدم...در

 هر صورت به دعاتون نیازمندم....ن که چیز زیادی نخواستم جهنم الضرر من رتبم

حداقل۹۹ شه ....نخواستیم اول...دعام کنید...خوش بگذره ...دلم براتون تنگ میشه

کنکور!

سلام عزیزانم.....به قول فشتره....فرشته که امروز باهام قهر کرد....اما ۱۵ دقیقه بعد اشتی کرد....و بعدش انقد خندیدیم که کف کردیم....اخه باز شیطونیم گل کرد فرشته که رفت دست شویی (روم به دیوار)در و از این ور بستم)تازه زنگ نماز بندای کفششم بهم بستم....اخ داشت یادم میرف...خوبید شما چقد دلم براتون تنگیده بود......یاد تابستون بخیر...باورم نمیشه دیگه کنکوری حساب میشم البته اطرافیان میگن...دو سال مونده...اما هر روزکه با سرویس یام و روز شمار ساخت اتوبانو میبینم که۴۷۶ روزه و هر روز یه روزش کم میشه دپسرده میشم....دپسردگی تموم شدن روزای قشنگ جوونی ؟نه دبیرستان بهتره....!چقد خوب بود چقد خوش گذشت.......الان مامی اینا رفتن عروسی عشق و حال من اینجا موندم البته اگه عروسی بود که دوست داشتم میرفتم اما فامیل دوره به من چه؟.......دیشب تا ساعت ۸ شب کلاس داشتم......مدرسه مونو خیلی دوست دارم تو کلاس ۵ نفریم اما ۵ تا دوست خوب!امروز معلممون میگفت شبیه علامت سوالم....بودم...این مهشاد دیوونه اقد بهم گفت شبیه گوجه ای که تا عصر فقط سوتی میدادم ....اخه ناراحتم....منم که همیشه غمامو واسه شا میارم...باز سمیرا بهم گیر داد چرا تو خودتی......وایییییییییییییییی!مگه نوجون نیستم مگه حق ندارم تو خودم برم؟هان؟.....اگه حرف بزنم تا صبح حرف دارم...اما ئباید برم فیزیک بخونم.....خدایا ممنون بخاطره همه چیز اما یعنی میشه سارات.....سارایی که تو دوسش داشتی اما اون همیشه بد بود رتبش زیر ۱۰۰شه ؟؟

همیشه هرچی ازت خواست بهم میدادی...دوست داشتم....دوسم داشتی....اا کاش عشق زمینی جاتو نمیگرفت.....من چقد بدم!!!!با وجود حجاب بدم همیشه عاشق چادی که سرم نکردم بودم....همیشه دوست داشتم تو جانماز فقط بشینم...و نگات کنم....چقد ازت دور شدم....کاش این شبا...این شبا که تمرکز ندارم....این شبا که بهت نیاز دارم پیشم بیای عقشم....هرچند بدم!

خدایا دستامو بگیر....نگرانم ...یعنی میشه؟؟؟؟

تو برمیگردی......

بچه ها به قول معلم فیزیکمون بشه ها خودم شعر گفتم از دلم نیومد ننویسم حالا زیادم عالی نیست اما دردو دله دیگه....

دوست دارم واژه ی مبهمی شده ......توی دنیایی که دل ها ابرنگی شده

نمیدونم حالا که تو زندگی تو نیستم.....شریک شبهای تو غمهای تو من نیستم.

حالا که قلبم از دوریه تو خونه .............دل نرگسمم دیونه میخونه

چشام اشکی نداره خوب ببین........همش قرمزیه سویی نداره خوب ببین

میدونم هنوز منتظرمی .........ماه من غمگین و دل شکسته ای

هنوز دلتنگه اشکاتم ........چهره ی معصوم و قلب پاکتم

اگه زمونه دور کرده مارو .........دوتا دستای گرم و خسته رو

اگه به یادمی به یادت میخونم.......عشق من بی تو نمی تونم

اگه دوری وغباره چشماتم من ...........اگه دلتنگتم وماه شباهتم من

اگه به دوری من راضی شدی.............گل من میدونم ازرده شدی

اگه رنجورم و طاقت ندارم ........مجبورم تیک تیک ساعت بذارم

همیشه تو رویاهام جون میگیری..........لاله ی قلبم و اروم میچینی

اگه مثل تو موندم تو دو راهی.......ولی میدونم که دوباره تو راهی

پس داد میزنم و میگم.......

غریب من عقرب به من تقریب است........قامتت در شب قدر تقدیر من تقریب است

میدونم که برمیگردی....مثل غصه ها .....کاش یه روز رمان زندگیمو چاپ کنم....مثل باران....اما ما با همه فرق میکردیم حتی لیلی مجنون یادته....

پس اشکاموپاک میکنم میدونم دور نیستی....تو روحمی .......

دوست دارم....منتظرتم تا حتی بعد مرگم عشقم من...همه ی زندگی من برگرد که تنهایی مون بیداد کرده مگه نه؟نذار دوباره چشام بارونی شه.....تو که میگفتی طاقت نداری.....دلم بره اشکات تنگه.....چهره ی مهربون ومعصومانت.....

امروز بدون مقدمه زدم زیر گریه سر کلاس .....مشاورمون به زور خواست بدونه چی شده....چی میگفتم؟؟؟بغلم کرد تو بغلش گریه کردم.....گفت سارا میخواستم نمونه اعلامت کنم اما چند روزه داری گند میزنی..میدونم...اما..خدایا یعنی اینا نمیفهمن...مگه جوون نبودن؟؟؟؟اما من جز تو هیچکس و نمیخوام...نمیخواستم بدونه خر خونه مدرسه دیگه نمیتونه درس بخونه.....داره دیونه میشه و کنکورش....خدا این سال اخری بدادم برسه ...هر چی طفره رفتم نشد...گفتم فیزیک بد دادم ....اره اخه سر امتحان یه لحظه از جلو چشام کنار نرفتی........چه زندگیه سختی!!!

اخه تو سرویس اون اهنگی و که دوست داشتیم گذاشته بود تا الان دارم دیوونه میشم عشقم...چه طوری داد یزدم بگم خاموشش کن این اهنگ مقدس عشقمه؟...میخواستم فراموش کنم مگه میشه؟؟تا کی بی تابی و گریه؟؟

خیلی وقت بود اهنگ گوش نکرده بودم تا خوراک عشقم(به قول شکسپیر)کم کنم...

اما.....خدایا نمیخوای بغلم کنی؟؟!!مشاورمون میگفت خدا رو گم کردی؟خدای گلم عزیزم راست میگه نگو؟من نگرانمو میخوام چون روح دوممه....چون فقط با اونه که میتونم به تو برسم اوفففففففففف یادش بخیر اون موقع ها که واست ناز میخوندیم...خدای مهربونم ....ذهنمو پاک کن ...میدونم بهش میرسم چون عشقم پاک بود...پس تا اون موقع فراموشم کن...مگه تو نمیگی انسان فراموشکاره؟؟چرا همیشه باید چیزای خوب فراموش شه؟؟ممنون از مدرسه و دوستای خوبی که تو این مدرسه واسم گذاشتی ...حالا که به ارامش رسیدم میخوام دوباره شروع کنم...کمکم میکنی؟هنوز دوسم داری عشقم؟بهت  امید دارم منتظرتم گلم.....

خسته...خواستم نیام شروع کنم نشد

 

در سرزمینی زندگی میکنم که ..دویدن حق کسانی است که نمیرسند

و رسیدن حق کسانی است که نمیدوند....

من پذیرفتم که عشق افسانه نیست.........این دل درد اشنا دیوانه است

میروم از رفتن من شاد باش..........از عذاب دیدنم ازاد باش

گرچه تو تنها تر از ما میروی............ارزو دارم ولی عاشق شوی

ارزو دارم بفهمی درد را................تلخی برخوردهای سرد را

عشق مجازی میگه :دوست دارم چون بهت نیاز دارم اما من میگم .....بهت نیاز دارم چون دوست دارم

یادمان باشد شاید سالها بعد در گذرگاه جاده های بیتفاوت از کنار هم بگذریم

وبگوییم ان غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود

به یاد...

اخرین پست

سلام شاید این اخرین پست باشه اخه مدرسه ها شروع شده دبیرستانمو عوض کردم به خاطر این دوستام ازم ناراحتن....خوب چیکار کنم اینم تقدیره منه باید بینه دوست و درس یکیش باشه منم که....باید بر به سمت اینده ای که دور نیست ....به سمت هدفی که هه زندگیمه....۲ سال سختی داره اما ممکنه .......من از همه زندگیم میزن الانم مامی اینا مهمونین....خسته بودم اما دیگه بهونه ای ندارم .........باید شروع کنم....هرچند ۶ روز پرید اما....باید فراموش کنم گذشتمو.....نگرانمو ....اون که تو قلبم جاودانی شده و با یادش اشکم میاد....اون که همه زندگیم بود بعد ۳سال....منتظر میمونم....اما باید فراموش کنم....باز دیونه شدم....دیگه اهنگ گوش نمیدم اخه مغزمو وپوسونده و اگه موبایلم خراب نمیشد غیرممکن بود من با دوستامو واهنگی که ۲۴ ساعت تو گوشم بود خداحافظی کنم....یه حسه ارامشی دارم اینجا.....خدا کنه قدر بدونم ...بچه هاشو دوست دارم...تو هرکلاس ۳ یا ۴ نفریم باید بخونم تا زحمتای بابا جبران شه .....خدایا  مثل اون موقع ها بغلم  کن منو سرشار از عشقت کن پاکم کن و تو قلبم جاودانی شو همه چیو از یادم ببر گرچه سخته این کمایا چه خوبنا....خدایا دستامو بگیر تا واسه تو دندون پزشک شم....بچه ها تو رو خدا دعام کنید ....خسته ام....خیلی ....دیگه خدایا تورو میخوام دستامو بگیر نمیخوام دوره خودم بچرخم میدونم همه چیز تویی...نرو از پیشم عسیسم....دوسمت دارم!!!!!!

 

راستی منو دوستم کخ مثه خواهرمه یه وب دیگه داریم خواستید بیاید امیدوارم من دیگه ننویسم اخه من اونجا اسمم بارانه این اسمو دوست دارم اخه من مثله بارانم تو کتاب رمان باز باران.....

قشنگه بیاید

http://alamatsoal-khali.blogfa.com/

خاطرات سفر ......من دارم برمیگردم

سلام الان7صبحه بعد نماز صبح خوابم نبرد خوب اینطوری نگام نکنید دوباره با کلی حرف اومدم دلم خیلی گرفته بود اگه پست نزدم...سر نزدم ایمیل جواب ندادم همش واس این بود که حالم خوب نبود...البته اولای سفر چون شیرین بود برعکس اخرش که همش تلخ بود اولش و نوشتم صبر کردم یهو بفرستم که گند خورد توش البته هنوز ادب یادم نرفته بفخشید...خوب اونم میگم مشم...اخه الان ارومم دیشب که جایی جز حموم واسه گریه پیدا نکردم احساساتم فوران بود و دیونه شده بودم باید مینوشتم فیض میبردیم که لپ تابو بابا تسخیر کرده بود نشد اما حالا که حالم بد نیست اولش میگم و بعد.....

قبل گرفتن ویزا بابا بلیط گرفته بود هه چه ریسکی اما مطمئن بود چون خودشون زیاد میومدن منه فلک زده رو نمیووردن....من فاینال زبانم و دادم سه شنبه تا شب با بچه ها بیرون بودیم مائده دلم برات تنگید یادش  بخیر....بد ساعت 7 اومدم افطار و به سرعت حموم و چمدون و ساعت 3بای بای...تو هواپیما که ملت لخت شدن یعنی عقده تا چه حد؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!حالم ازشون بهم خورد که دینو فرهنگشون و سریع میفروختن و ابرومونو میبردن..من حداقل همون 4سانتی متر روسری که سرم بود سرجاش موند...بیخیال به من چه؟باورم نمیشد بعد این همه سال... ....چه طوری تعریف کنم اون احساساتو اینارو خیلی سخته فقط  یادمه وقتی رسیدم فرودگاه بعد 7سال......من داشتم گریه میکردم....اما من همش اشکامو پاک میکردم که کسی نبینه

.وای داداشم چه بزرگ شده بود جفتمون تعجب کردیم لپمو کشید گفت دراز شدیا..بعد منم از خجالت تند تند رفتم تا چشم تو چشم نشیم

وای خدایا مهربونم من کی باشم که بخوام شکایت کنم شاید اینم قسمت من بود که نه تنها لذت داشتن داداش و احساس نکنم بلکه ازش گریزان باشم و اخه خدایا چرا باید همیشه حتی واس کوچکترین حرفم خجالت بکشم؟ چرا من مثل این همه ادم قسمتم از داشتن داداش باید جدایی و غربت و اون بیچاره باشه یادش بخیر اولا که رفته بود من دیگه تا 1ماه به زور در حدی غذا میخوردم که زنده بمونم ...هی فکر میکردم اون گشنه ست عجب خلی بودما حالا که اومدم میبینم چه تغذیه داغونی داریم ما ایرانیا..بعضی وقتا خدا از ادم هرچیو که خیلی دوست داره میگیره....داداشو ازم نگرفت نه اما الان مثل اون موقع ها دوسش دارم؟نمیدونم الان دیگه واسم مثل غریبه هاست چه فایده دیگه وقتی برمیگرده ایران 3-4 هفته میمونه تا میاد یخمون اب شه دوباره میره و دوباره گریه ...خدایا من غلط کنم که بخوام ناشکری کنم نه اصلا راست میگی اگه اون بود شاید تورو فراموش میکردم اما من همیشه ارزوم بود که داداشم پیشم بود یه مدت با بابا سر اینکه اونو فرستاد قهر کردم اخه یه دفعه خیلی تنها شدم اخه همون سال  ابجیه خوشملم ازدواج کرد و من از دامادمون متنفر بودم و به زور سلام میکردم خوب بچگیم کردم اما به خودم حق میدمم...خلاصه رفتیم بعد تو سویت داداشم که شاید 40-30 متر به زور میشد ویه حیاط خوشملم جلوش بود مامانم تا یه گوشه گیر اورد اشکاشو رها کرد که ببین دوردونم چطوری غریب شده  اما انقد با سلیقه و مرتب چیده بود که بهش حسودیم شد....شب پسرعموی بابا زنگ زد که فردا میان و از اون ور دوستای مصطفی همه تو سویت کوچیکش جا شدیم عکساشونو دیده بودم اما تعجب کردم چون با عکساشون فرق میکردن مثلا اریا تو عکس خفن بود اما خیلی مذهبی شده بود خلبان بود داداشم میگفت از وقتی که پدرش فوت کرده مسلمون شده یعنی قبلا شناسنامه ای بوده الان واقعی شده...ازش چندشم میشد حق داشتم اون عکسای داغونی که من از اون دیده بودم  اول فک یکردم از این پشموویا که ادعا دارن شده اما بعد نظرم عوض شد زنش اسمش اماندا بود المانی بود اونم 2هفته بود که مسلمون شده بود اینا  4 سال باهم بودن اما اماندا شب قدر با حرفایی که اون زده بود مسلمون شده بود اریا خیلیارو مسلمون کرده بود چه دل پاکی داشت بابای اماندا گفته بود اگه با ایرانی ازدواج کنی دخملم نیستی نژاد پرسته اریاو رو ندیده اریا میگفت من هر چی از خدا میخوام خودش حلش میکنه خودش مادو تارو مسلمون کرد بقیه اشم خودش حل میکنه..داداشم اینا یه شوخی شروع کرده بودن هر کاری داشتن به من میگفتن چیزیم نمیخواستن میگفتن در خدمت ما وایسا منم چون یه ماه بود دیگه انجام میدادم که اریا صداش در اومد گفت مصطفی خیلی تنبلیا چند بارم ظرفارو اونا شستن دیگه نمیذاشتن من و مامان کاری بکنیم.....اما دم پسر عموهای بابا قیژ با این مرام خفن که این همه راه کوبیدن واومدن یه مسافتی مثل شمال تا جنوب ما و چند ساعت موندن و رفتن و مارو تو خماری گذاشتن ......از فرداشم که هرروز یه جا بودیم همش مهمونی و تفریح وجاهای جدید

 مثل

ILE OF WHITE/WINCHESTER/LUL WORTH..

من که تو هنگ بودم اخه تو ایران هیچ وقت ۵ تا ماشین یه جا نرفته بودیم اینا خانواده خهای مهاجر بودن...دیگه همه تنهاییم یادم رفته بود

 عاشق فامیلای بابا شدم که انصافا کم نمیذارن از هیچی مخصوصا شعور... راستی نگفتم من که هیچکدومو قبل ندیده بودم... راستی حسابی با سوفی و ویکی و ایمی مچ شدم چندتا از کسایی که شنیده بودم از مسلمونا متنفرن و حسابی نژاد پرست..اما اینطوری نبودن ...اونام مسلمون شده بودن...به منو مامان که تو اون همه حجاب داشتیم خیلی احترام میذاشتن مهربون بودن...

تو اینجا همه مسلمون میشن اون موقع تو ایران همه دارن بر میگردن ...افتضاحه....خیلی با چیزایی که ماهواره نشون میده متفاوته ...همه راحتن ...کسی ارایش فجیع مثل ایران نمیکنه...دروغ نمیگن غیبت نمیکنن دزدی کمه و.....و اون موقع ما اسممونو گذاشتیم مسلمون

راستی یه چیز باحال دیگه خواهرم و مامان بزرگم با مامان قهرن چون که چند روز اول اینجا به هیشکی زنگ نزدیم مامان بزرگ فکر کرده بود همه رو پیچوندیم و واسه همیشه اومدیم...ایول دوست دارم که فامیلای مامان ازمون ناراحت باشن نکه ظالم باشم یا ازشون بدم بیاد نه اما چون تو ترکا پسر سالاری بود ومن تک دختر بودم و این مایه ننگشون بود نه مزیت و یه سری قضیه های نگو...دیگه دوسشون ندارم.....من فکر میکردم بابا هیچ فامیلی نداره اما باورتون میشه اینجا یه عالمه فامیل بود که من تا حالا اسمشونو به زور شاید شنیده بودم...خیلی از پسر عمه ها و دختر عمه هاشو و خیلیای دیگه رو تا حالا ندیده بودم....دیگه مثل ایران تنها نبودم اولش..وای چقد اخلاقام عوض شده بود اما من هنوز عین دیونه ها شبا گریه ام سر جاشه که یه بار مصطفی دید و بهم گیر داد چی شده و به مامان گفت واییییییی خوب چیکار میکردم گفتم دلم درد میکنه نصفه شبی زنگ زدن به دکتر حیدر پسر دایی بابا من مونده بودم چیکار کنم چی بگم وای نمیدونید پشتش مجبور شدم چه خالیایی ببندم.....که بالاخره به خیر گذشت.....

خوب چندتا از شهر را رم رفتیم استوک خونه پسر عمو حامد و مهران...همش خونه مهران اینا بودیم اون رستوران داره یه خونه ام بغلش که خیلی جلوش قشنگ بودالبته تو داهاتا یه استوکه دیگه!

 مهران به خانوما خیلی احترام میذاشت به این میگن شعور!!اونجا بیشتر از همه جا خوش گذشت چون با صوفی صمیمی شده بودم همسن و هم صحبتم بود تازه واسه تقویت زبانمم خوب بود..یه بار گیر داد بریم استخر که من هرچی توضیح میدادم تو فرهنگ ما نیست نمیفهید اخرش باباش گفت خوب برو اونجا بشین نم رفتم نشستم به تماشا....

حامد با زنش دعواش شده بود کوک نبود...بعدشم چندتا از پسرای حامد اولش اومدن دست بدم دست ندادم ضایع شدن فجیع تازه بدتر به خود پسر عموی بابام با موهای سفیدشون دست ندادم کلی زشت شد از اون ور مامن چشم غره میرففت از اون ور بابا میگفت عیب نداره خوب من دچاره دو گانگی ارزشی شدم اصلا به من چه خوب شعور ندارن 4سانت روسریمو ببینن؟میگم بابام برقیه غیرتش! ....منچسترپیش تحفه ی دختر عموی بابام که همون شب بود که انگیلیسی با موبایل نوشتم کاش چیزیو که دیدم نمیدیدم......

بعدم لندن خونه یوسف اینا که دوست داداشم و فامیل دورمون بود رفتیم  اونجا خیلی تنها بودم اخه هر شب کلی مهمون میومد که هیچکدومشون دختر نبود راحترش اینکه اونا با دوستاشون جمع بودن ومن مجبور بودم غیبتای مامان و مامان یوسف و که ترکی صحبت میکردن تحمل کنم همش تنهایی خفه خونی حرف نمیزدم میگفتن لالی حرف میزدم میگفتن سبکی....لندن از همه جا به نظرم قشنگتر بود تو شهرای انگلیس حتی از اکسفورد...مخصوصا دوچرخه هاش که قبل نیم ساعت مجانی بود..چی میشه تو ایرانم از این کارا بکنن؟؟....هر جا میرفتیم مامان من و مامان یوسف با یکی از پسرا با ترن میومدن و ما با دوچرخه که حدودا ۹ نفر بودیم که اگه دوچرخه کم بود تو ایستگاه اونا دیونه بازی در میوردن دو ترکه میشستن که اگه پلیس میدید نون و ابدار جریمه میکرد!!!میگن چرا شهر قشنگه خوب غیر ممکن یه جا بتونی ماشینتو بذاری پول پارکینگ نگیرن!!!رفتیم موزه ی بریتیش که گریه ام گرفت تخت جمشید و غلفتی گذاشتن اونجا.. چه جوری اوردن؟نه تنها ایران از همه کشورا! از تمدن ایران چی موند؟بقیه شم که تو فرانسس...دمشون گرم که تمدن ایرانو نگه داشتن....من نمیدونم از انگیلیسم چیزی بود؟؟؟ موزهی طبیعت و علمم فوقالعاده قشنگ بود!

اما هاید پارک که از بزرگترین پارک های دنیا بودکه دوباره با دوچرخه رفتیم و مامان من ومامان یوسف موندن و مام ۱۰ نفر بودیم رفتیم جایی که هر یکشنبه بحث دینی میشه...مصطفی گفت من نرم که همشون پسرن و حوصلم سر میره بحث اونجا اما من دیگه حرفای مامیط اینارو حفظ بودم تنهایی و ترجیح دادم...اما اونجا از همه ادیان بودن شیطون پرسته دو تا شاخ داشت  یه کاغذ نوشته بود سر خدا شلوغه هر چی میخواین از من بخواین میخواستم بگم ۱۰۰۰ پوند نقد الان میخوام....زرشک...چه پوچ.....

اریا و یوسف و رضا و بهنام اینا انقد با این مسیحیا بحث کرده بودن قرمز شده بودن...بابا هم که کلی دورش جمع شده بودن....میحرفید مصطفی هم پیشش....منم که اون وسط هاج و واج فقط گوش میدادم گریه ام گرفته بود دلم واسه خدا تنگ شد روسری مو سفت کرم...دلم واسشون سوخت که با این سن شبه های چرت میگفتن به دینم افتخار کردم وای خدا اگه من مثل اینا خل میشدم چی؟؟اینا دنبال چین مگهخ کورن؟به قول اریا یعنی با این همه دلیل کسی  که بگه خدا نیست خودشو زده به اون راه...من همینطور خیره بودم یه شبنی از اشک رو گونه ام بود که یه دختر قد بلند و مو بلوند پیشم اومد سلام کرد سری خودمو جمع کردم جوابشو دادم گفت خیلی وقته دارم نگات میکنم اما تو به یه جا خیره شدی چرا؟پیچوندمش....کلی خندیدمو...گفت چقد شادی تو دلم گفتم همه میگن اما هیشکی از درونم خبر نداره که...گفت از کجا اومدی این روسری و چرا سر کردی هرچی تو دلم بود گفتم اما اون نروژی بود زبانش زیاد خوب نبود نمیفهمید منم بعضی جاها رو....گفتم تو از دینت بگو گفت اما وقت کم بود من که نفهمیدم گفتم دادشم زبانش بهتره صداش کردم اونم کلی از اسلام گفت بعد دختره گفت میخوام با خانوما صحبت کنم داداشم ضایع شد بعد من درباره حجاب براش گفتم بعد ایمیلام و گرفت که من واسه اونو گم کردم ولی اونم ایمیل نداد چقد بد شد....شاید تقصیر من بود چون اخرش روبوسی کردم دادشم گفت اینا بد میدونن من چه میدونستم....!بعدشم که اریا سوال ژیچم کرد مسلمونش کردی؟درباره حجاب چی گفتی اونم تو جمع چی میگفتم؟میدونستم میخواد حجاب خودو میخواد سرکوب کنه!توضیح دادم کفش برید گفت یعنی تو همه اینارو میدونی؟منظورش این بود پس چرا خودت رعایت نمیکنی؟خودمم نمیدونم چرا...دوست دارم حجاب و اما...بعدشم همه با دوچرخه برگشتن به جز منو دادشم و ۳تا از دوستاش...زیر بارون داشتم خفه یشد کاش نمیومدم اما واسه اون دختره خوب شد تازه تو کیفم کاکائو بود بهشون دادم کلی حال کردن چون از گشنگی داشتن میمردن شبم رفتیم مرکز اسلامی دعای کمیل....

دوباره غیرت اینا گل کرد اونجا مسواکم کردن بابا هی میگفت کتت کوتاهه ...شلوارت تنگه ...روسریت عقبه....بذار دو روز برسی...و اینگونه دعوامون میشد ومن بیشتر لج میکردم نمیدونم چرا بابا یه دفعه برقش میگیره؟؟ راستی ترکی خیلی بدرد خورد حتی بیشتر از اینگیلیسی اینجا همه ترکن........

بعد برگشتیم

شهری که داداشم میدرسه.... southamptonشهر دانشجویی

مثلا دیگه خریدکنیم که من سبد خرید گذاشتم کنار مامی اینا که در حال برداشتن لباس بچه بودن که برم کفش بردارم اما اونا صدامو نشینیدن وبعد سبد گم شد و همه منو باعثش دونستن ......فرداش سفره حضرت ابالفضل بود با هاشون اشتی کردم مامان واس داداشم دختر پیدا کرد و مجبور شد که باهام اشتی کنه که نظرمو بپرسه فعلا که نیلو خانم با مامن دختر حرف زد اما دختره خودشو .... کرد گفت بچس امادگی نداره!مامی شکست عشقی خورد!من که نمیدونستم اونجا همه انگار اومدن عروسی ساده رفته بودم شلوار لی و یه بلوز صورتی موهامم مثل همیشه دورم بود با چتریایی که تو صورتم بود از روشم بیرون رفتنی کت و روسری صورتی...ایول عجب سفره ای بود چه غذا هایی به اندازه 2 روز خوردم!یه زنه همش امارمیگرفت اونم کجا ببخشید وقتی از دستشویی بیرون اومدنی اونم چی واس من کلاس میذاشت انگیلیسی میحرفید منم کم نیوردم حرفیدم بعد بهش گفتم اینجا همه ایرانین شمام باید ایرانی باشید گفت ا شما فارسی بلدی تو دلم گفتم په نه په عین تو عقده ای هه چی یادم رفته!!!مامی اومد نجاتم داد گفت به مامی دوست دادشیمه بعد شام دعوت کردن و من هنوز تو کف خونه دوبلکسشونم!امروزم که دوباره با مامیم دعوا کردم بد...اخه حدود 2 چمدون واسه عتیقه ی ابجیم و فامیلاش خرید کرد و من هیچی که من صدام دراومدبابا بهم پول داد که گفت هرچی میخوای بگیر اما مامان نذاشت گفت لباس زیاد داری فلانی بابا نداره ثواب داره.....اون موقع میگن من حسودم!اما خیلی فروشگاه های اینجا خیلی باحاله کاش ایرانم اینجوری شه!من کارای مامان و دوست ندارم مامان خودشو برای فامیلاش فدا کرد فامیلایی که مامان و فقط واس سوغاتی یا وام یاپول....میخوان خیلی وقتا مامان از خودش میزد واس اونا ...

کلی سفارشات دادن از 5شنبه خونمونن که.....هروقت مشکل دارن زنگ میزنن رو اعصاب مامان راه میرن نمیگن مامان مریضی قلبی داره این یعنی....اما صداش درنمیاد..تازه کلی طلب کارن اینارو وظیفه میدونن کلی رو سر من منت میزنن فلانی بابا نداره تو بابات مهندسه تو اینجوری بزرگ شدی اون اونجوری من نمیدونم بابام چه ربطی به من داره خدا دردمو به کی بگم...تو دیگه با این وضعیت چرا حجابت اینجوریه حیف خرجی که واست میکنن...به خدا اینارو خاله هام تو صورتم میگن..خیلی خستم...خیلی ...نمیدونم چرا از من اینقدر عقده دارن واقعا نمیدونم چرا..مامانمم پشت اوناست.....بیخیل خدا پشت ادم باشه اصلا بهتر انقد قشنگه وقتی تنهایی....بچه ها ببخشید دلم خیلی پر بود داشتم خفه میشدم اینجا نگم کجا بگم؟کاش خستگیم اینجا در میرفت و با خیال راحت درس میخوندم نه همش دعوا اصلا نکنه من اشتباه میکنم شاید.....نوجونیه؟اما نه به خودم حق میدم!شایدم نمیدم....چرا من همش با مامانم اینا دعوا میکنم؟.....؟؟؟؟

HALA K DELAM KH0NE BA M0BILE PICHIDE SH0DE MINEVISAM KASH CHESHAM K0R MISH0D IN SAHNAR0 NAEMIDIDAM..KASH LA TAP PISHAM B0D TA BISHTARmINEVESHTAM.,NA BAID DEGH K0NAM..CHEGHAD MA D0KHTARA AZLOMIM'CHE ZENDDG4E PASTI

من رفتم

نمیدونم الان شادم نه نیستم....اونجام پست میدم...ببخشید باز دیر شد...الان وقت نیست دردودل کنم چون بابا داره چمدونارو میبنده و ازم شاکی دوست دارم همه چیو زیره چرخ هواپیما خرد کنم....وای بچه هادعا کنید وقتی برگشتم همه چی یادم بره همه چی.....فعلا میسپارمتون دست خدا عید مبارک

سلام سلام بر دوستان فرهیخته و با درکم....خوشحال نشید این تعریف هارو کردم تا هندونه بدم تو بغلتون که دیر اومدنم یادتون بره...دلم براتون یه ذره شده بود دیگه دفتر خاطراتم وبستم وخاک میخوره وقتی شما هستید...حالا یه چیز بندازید این هندونه هارو بذارید توش تا دم افطار....وویی خدایا دلم ضعف رفت...پس دستا بالا نه بابا پلیس نیستم میگم یه ذره دست بزنیم دوره هم شاد باشیم اما با این قیافه های داغون بیخیل.....ا

راستی خوبید میبینم که بازاره مهمونی گرمه و مثل من به زور تو خونه پیداتون میشه یااگرم خونه اید مهمون داری و....با روزه ها چیکار کردید زنده اید؟من که شدم چوب کبریت...اخه من نمیدونم چم شده هیچی نمیخورم مثلا دیروز تو افطار یه چایی و 2لقمه و تو سحر یک کفگیر.....مامان میگه میمری اخر. تو مهمونی پریروز هی به همه میگفت منو دعوام کنن و بگن که بهم نمیاد لاغر شدم اما من قند تو دلم خیس میخورد...اما نه که از غرض نخورم هااااااااااااااتغذیه ام خراب شده یعنی اصلا میل ندارم خیلی بده ....اهان راستی از کجا شروع کنم به تعریف کردن گفتم دیر بیام گوله زیاد تعریف کنم....پریروز که خونمون قریب به 60 نفر مهمون داشتیم مولودی و افطاری...دوستای مامان که منو اکثرا بعد چند سال دیده بودن همه شون تعجب میکردن و هی میگفتن چقد بزرگ شدی دراز شدی واینجوری شدی واونجوری شدی اوووف یکی نبود بگه مگه باید همون قدی میموندم ...وای اعصاب هیچکدومشونو نداشتم... من ودوستام اومده بودن باهم خوش بودیم ولی وای از دست حرف مردم یکی میگفت چرا لاک زدی ..چرا؟...چرا؟وای یکی نبود بگه تو جمع زنونه چه اشکالی داری ؟چرا همه رو از دین زده کردید ؟هر چیزی یه جایی داره دیگه....اما اخر اون  شب با این حال که کلی خندیدیم یه خبر بد شنیدم و بدون اختیار اشکم (گریه ام)گرفت بعدشم یه بغض نرم مثل هلو که تو گلوو....همسایه قبلیمون که یه پیرزن تنها بود ومن هر وقت مهمون داشتیم ومن امتحان..خونه اون چتر بودم کمکش میکردم اما اون خیلی مهربون مومن بود و اگه ناراحت بودم باهام حرف میزد و سراسر ارامش بود تازه به کوچکترین بهانه بهم کادو میداداما اون تو تولد امام حسن رفت پیش عشقش خوش به حالش.... 

شبم که یکی از دوستام خونمون موند و مام شب تا صبح کلی حرف زدیم وخندیدیم جاتون خالی بحثاز روح افتاد دیدیم خیلی پیچیدس بیخیل شدیم...

قبلش خونه خالم رفتیم و من دختر خاله گلم و بعد 6 ماه دیدم..این خالم به منو ملیکا هی میگفت ما تنهاییم بیاید پیش ما بمونید....تو خانواده مامی من بزرگترین دخترم بعد تنها دختر بعد از من ملیکاست و ما دیگه کسی و نداریم..من قبلا وقتی ایلین بدنیا اومده بود یه شب موندم و کلی کمک این خالم کردم و خاله کلی شاد شده بود....خاله نمیدونست من وقتی با یکی میوفتم شیطونیم گل میکنه اون شب اولش ملیک کلی تو بغل من گریه کرد اما بعد شام انقد خندیدم من باورم نمیشد که یه ادم انقد بخنده که حالش بد شه و کلی شیطونی کردیم و اون طور که بوش اومد خاله ناراحت شده بود...خواهرم اینا شب اومدن که صدای جیغ شنیدیم ملیکا تعجب کرد ما تو اتاق بودم گفتم عادیه حمد حسین اومده بعد رفتم دیدم ایلین بینوا رو زمینه هیشکی تحویلش نمیگیره گریه میکنه منم اونو بغلش کردم....

اهان راستی با بچه ها رفتیم نمایشگاه قران خیلی خوش گذشت شمام برید

 

شنبه ام که مامی بام قهر کرده بود  البته یه ذره حق داشت مامان خوب دختر تبریزی بوده فوق العاده تمیزه و تو هنرو اشپزی و خیاطی کم نداره و تو فامیلم از هر لحاظ معروفه اما من اصلا شبیه مامان نیستم و از این کارا چندشم میشه به نظرم حیف زنه که تو کار خونه تلف شه بابا همیشه بهم میگه از ما مانت یه ذره یاد بگیر اما خوب من با اینکارا جوش نمیخورم و فقط به من کتاب بده و بخونم یا خوراک ورزش کردنم و یا برق کاریی و کارای مردونه بر خلاف اینکه نقاشیم خیلی عالیه و من کار که میکنم اروم ارومه و همه حرصشون در میاد اما از لحاظ سلیقه دست مامان و از پشت میبندم حالا بگذریم من کل خونه رو جارو برقی کشیدم اما نمیدونم یه سوسک مرده از کجا یه گوشه مرده بود اما چون همرنگ اون قالیچه بود ندیده بودم...وای مامی دیگه خیلی عصبی شد و گفت حواست نیست و شبم بابا نشست به نصیحت اما بعد من رفتم از حیاط مایه گذاشتم و یه گل کندم وماچش کردم و حل شد البته این کارا رو بابا گفت انجام بدم من روم نمیشد....اخه میدونید من اردیبهشتی ام و مغروراما همیشه غرور خوب نیست و این روزا رو باید غنیمت شمرد ونباید دل گنجشک مامانی رو شکست البته من به خاطر غروروم هیچی نمیخورد ودلم واسه سفره رنگین مامان یه ذره شده بود و طاقت اخمای بابا رو نداشتم وخوب این قهرم 1روز بیشتر طول نکشید اما تو خیالات مامان من خانوم تر شدم نمیدونه که مدرسه ها شروع شه دوباره وظیفه من اتاقم و درسا میشه.....بگذریم

قبلشم که رفته بودیم خونه عموم و بابا بعد شام ساعت 11گفت حاضر شیم و بریم اما تا ما بیایم دیدیم بحث عمو ایتا تازه جون گرفته و مثلا مردا کمتر از زن ها صحبت میکنن که تا سحر حرفای اونا تموم نشده بود....من زن عمو ومامان هم سر رمان صحبت کردیم..تازه من فهمیدم اونا چه رمان خون حرفه ای هستن و مامان ۲تا رمان تو این ماه کمتر از زن عمو خونده بود....و زن عمو هم منو تو راه اورد و بهم باز باران و داد که فوق العاده بود و من به زن عمو گفتم دوست دارم واقعی باشه و زن عمو گفت شخصیت تو مخلوطی از ترانه و باران و واقعا همینطور بود چقد قشنگ بود....حالا بعد با عمو صحبت کردم و من یه چیز خوبی ازش یاد گرفتم چقد خوبه که ادم تو دیدار ها از هم چیز یاد میگیره.....عمو من زیاد اعتقاد نداره اما احترام میذاره ومیگفت که اگه ما میریم جهنم چون فرکانسی که  از بدنما ساطع میشه با فرکانس خوبیا مچ نمیشه و ما تو خوبیا نمیتونیم بمونیم....به نظرم همه چیزی که خدا بهمون گفته واسه خودمون خوبه ما نمیفهیم حالا هی ما بگیم تا نفهمم چرا....خوب تو که الان نیفهمی بعدم که بفهمی دیگه دیره عین بچه ادم خوب گوش بده دیگه مثلا شما میدونید تو اروپا با وضو درمان بیمار میکنن؟

اما شب سه شنبه که من نگران بودم تا صبح بیدار بودم و گریه میکردم دیدید وقتی ادم کارش گیره پیش خدا چقد بهش نزدیک میشه؟ن جلو پنجره ام خیلی خوشگله از 3تا شیشه جلو یکی از شیشه ها درخت خرمالو همسایه پایینیه و 2تا شیشه سمت راست چراغای شهر ...وای من اتاقمو فقط واسه همین دوست دارم..البته دوست داشتم یه جاده ام بود تا ماشینارو میشمردم البته کار مسخره ایه...و به یه نقطه خیره شدم و به همه چیز فکر کردم وسر اهنگ نیستی (یاس)بعد این همه مدت گریه کردم و فرداشم که خدا دمش گرم رو سفیدمون کرد....

دیگه اتفاق جدیدم این بودکه محمد حسین اینا اینجان و فضا عوض شده بابا نمیذاره بیچاره ها برن خونشون بابا همش کارو میپیچونه وزود میاد خونه و تا شب بساط بشکن بشکن پهنه وای چقد خوشحالم که این بچه اینقد رو همه تاثیر گذاشته منم که شیفته شب کار میکنم و تا صبح من نگهش میدارم اخه دلم واسه علی اقای بینوا میسوزه بیچاره اومده بود خونه ما چشماش خون بود انقد نخوابیده بود وتازه صبحشم میرفت اداره حالا دیگه من جای اون نگهش میدارم

دیگه حرفی نمونده امیدوارم شبای قدر بترکونیم من که خیلی وقته نرفتم پیش خدا امیدواورم بهمون اشک بده و وای بی صبرانه منتظرم به یادتونم  یعنی چی میشه شمام واسم دعا کنید

هوراا/اوج هیجان

وای چه خوشی گذشت امروز ....یعنی روز موفقینوو...ای وای یادم رفت سلامم رفت لای در ببخشید....الان اخه کلی شادم به نظرتون چیکار کنم؟جیغ؟نه همساده ها فکر میکنن از مرکز توانبخشی فرار کردمو و اونام فرار میکنن نه نه این با اصول همساده داری همخوانی نداره؟؟البته من از درون جیغ کشیدم و وجودم در حال انفجار نه انزجاره..اصلا خودتون وقتی زیادی شادی دارید چیکا میکنید؟ای بی تربیوتا فضول خودتونید...جنبه داشته باشید با نیت پاک جهت نظر خواهی بود...اوخ نکنه من زیاد حرف میزنم؟نه خیرم الان انرژی مو تخلیه میکنم که تخلیه نمیشه...الان میتونم تا اصفهان بدووم!حالا چرا اصفهان باشه واسه بعد.....خوب من البته تو جون کسی و گرفتن واسه تعریف کردن خبره ام.....اخ راستی ببخشید چند روز نبودم تو پست بعدی رو مخ همتون (درختچه حیاط:بغل مخ نکته اخلاقی:من رشته ام تجربیه)موتور میرونم(موتور و نمیرونن)
یعنی خیلی اتفاق افتاد...اما الان هیچ اتفاق خواستی نیفتاده...اخه یه ذره مزه اش رفت چون الان شب شده مثل صبح رو اسمونا بای بای نمیکنم.....هیچی صبح مثل خانوما برا اولین بار بعد سحر و بعد 1سال فکر کنم...پا به مسجد گذاشتم محض ریا.....اخه تو ظهر واینا همه میان حال نمیده و گفتیم مزه صبح بیشتره.....بعد دیگه شنگول شدم و روزمو به فال نیک گرفتم و خرامان به دامن گرم خانه برگشتم...دیشبش تا ساعت 3 نگران بودم و گریه میکردم...تا رسیدم خونه بابا گفت حاضری من رفتمااا....منم تریپ صورتی تنم بود دلمو زد نه کتک!بنفش پوشیدم تا روزم به نیک بگذره قبل رفتنم وضو گرفتم دیدی ادم کارش پیش خدا گیر میکنه مومن میشه؟بعدش شتر یا هر حیون دیگه دیدی خوب مسلمه که نمیبینی مگر تو جنگل...شتر و جنگل؟حالا شاید شد!خوب رفتیم ساعت 7.45 در باز شد منم منگوول شدم نه شنگول...حالا بگذریم که قیافه من دیدنی بود مخصوصا با مامی قهر بودم بعد میگم چرا..نکته اخلاقی نبودا شما یاد نگیریدا.. خوب خلاصه میگم چون میخوام لالا کنم اخه از رو هم نمیرم..چون بعدش کلاس داشتم اونم زبان داشت لالایی میگفت صداش میپچید میخواسم بای بای کنم به این حالت اما شاد بودم و تا ته گوش دادم...کسی جای من بود الان جنازه بود...شایدم هستم گریه کن ندارم؟اول این داداش باهوشم تاریخارو همهانگ نگرفته بود به منو مامی گفتن برید20سپتامبر(نخود قرمز...)!دیگه باید طبق میووردن تا اشکای منو جمع کنن...انقد سرخدا غر زدم که دلم واسش سوخت که منو افریده....یاد دیشبم افتادم که چقد دعا کردم همش کشک نه اش اونم از نوع شوله قلمکار شده بود یاد داداشم افتادم که چقد دل براش تنگیده بود...مامی ام که قیاف منو دید تسبیح خوشگل فیروزه ای شو در اورد و نظر کرد بابا هم رفت تو ببینه چیکار میتونه کنه که ساعت 10.55 برگشت نمیدونم تا بر گرده چی کشیدم زیر ه نگاه های سنگین و رنگین مامان....اما اومد و من زیر چشمی نگاهش کردم..و فهمید با یه سطل عسل و اب و لیمو(شربت امام رضا:سرما خوردید بخورید کلی سر کیف میشید)نمیشه خوردم....گفت میگن نووووووووچ نمیشه اما چشاش میخندید..مامان گفت غیر ممکنه صلوات رد خور نداره نظر کردم...گفتم بابا برق چشات چیز دیگه میگه ماه رمضوونه ها دروغ به شوخیشم بده مامان گفت تو موهاتو بکن تو..بابا در حالیکه خندشو نمیتونست قایم کنه گفت پاشید بریم قبول کردن اما بیچاره مرد رو دیونه کردم....مامان گفت:واسه من که فرق نمیکرد فقط واسه مصطفی(داداشم)و این دختر خانوم دسته گلتون که شمایلش عکس گرفتنی بود!رفتیم تو و از سر روی من شادی میپاچید...حالا تقریبا حل شد رفت تا 8 شهریور....اوخی یعنی اگه من دادشیو بعد این همه مدت ببینم چی میشه؟چیکار میکنه؟وای دلم داره قیلی ویلی میره تا اون روز سکته نکنم خوبه (سکته قلبی مغزی یا هردوش)...ذهنم از این همه سوال پره اخه ما دیگه انقد همو ندیدیم مثل غریبه ها شدیم...اونو بیخیل اینو بچسب که تا 15 مهر مدرسه نمیرم وااااااااااااااااای این دیگه تا ما فی خالدونش قشنگه و تمام خسته گیم در میره ومن گوله واس کنکور میخونم البت مامی اینا تا ابان میمونن وای اینم خوبه چون خواهرم اینا میان پیشم و میشه تحملشون کرد چون محمد حسینم میاد که این نکته اساسیه قضیه است..

خوب دیگه این اخر باید از اصل قضیه تشکر کنم که رومو زمین ننداخت و میتونست اون قیافو تا اخر امسال واسم درست کنه اما نکرد واسه همین مرامته که عاشقتم و اسمون گیرمون کردی دیگه اوس کریم دمت قیژ دوست دارم

مهمونی

12.00

سلام خوبید دوست داشتم زودترپیشتون بیام اما پنج شنبه .....پنجشنبه بعد از سحری گوشیمو خاموش کردم به امید اینکه دیگه کامل تا ظهر بخوابم و روزه رو راحتربگیرم و برای یه روزم که شده تو تابستون رنگ خونه رو هم ببینم اخه من سعیمو کردم تا این تابستون کلی خوش بگذرونم که سال دیگه باید قاطی کنکوریا کتاب بجوام !

 کلی زحمت کشیدم تا تا صبح بیدار بمونم(،اصلا من با این خواب مشکل دارم......تو امتحانا که تا صبح بیدار بودم و خودم میدونستم کارم اشتباهه!بعد سعیکردم شبا زود بخوابم و زود پاشم (سحر خیز باش تا کام روا شوی)خیلی خوب بودا من واقعا به این مثل ایمان اوردم که ماه مبارک شروع شد و( روز از نو و روزی از نو))....خلاصه..با کلی امید خوابیدم که ساعت 10 صبح مامی اومد بالا سرم یه چیز تو مایه های جیغ فرابنفش شنیدید؟بعدم با یه لیوان آب بالاسرم وایساد وگفت پا نشی میریزما.....

وای میخواسم گریه کنم....که مامان گفت داریم میریم خونه خواهرم اینا و دلش واسه محمد حسین(جوجو،نخود،فندق...اسمای دیگشه) یه ذره شده...نکته اخلاقی اینجاس گفتم خاله شدم...قبل اینکه بدنیا بیاد میگفتم صداش دراد تلویزیونو میکوبم تو صورتش و از روش رد میشم میگم ندیدمش...دامادمونم میگفت...منم یادش میدم که بیاد کتاباتو پاره کنه و همه میریختن سرم......حالا که بدنیا اومده این وروجک یه جایی تو دله همه باز کرده مخصوصا من که وقتی از این جا میره تا چند روز ماتم دارم  و .....خوب دیگه مامی ام دست گذاشت رو نقطه ضعف من و من 3متر پریدم و وقتی رسیدیم سر بچه دعوا بود خواهرمم که از گریه هاش خسته شده بود غر میزد .....وای انقد ناز شده بود خدایا....تازه اونجا خالم اینام بودن ..تا تونستن روزه گرفتنو روسری منو مسخره کردن اون پسر خاله نامردم که هرچی من دوست داشم جلوی من تا ته خورد...ولی تا میومدم غر بزنم مامانم دختر دختر خالمو که جثه ریزی ام داره و 9 سالشه و روزه بود و کلی فعالیت میکرد میکوبید تو سرم...عوضش منم سر افطار کلی پز دادم..بعدم دیگه نصفه شب به زور بچه رو از بغل بابا گرفتیم و من فهمیدم چقد مامان اینا تهنا شدن ....تازه فهمیدم اصن تو این تابستون غیر ممکنه من  خونه بمونم.....الانم دارم میرم مهمونی

دردودلای یک گناهکار.....

سلام......قبل از اینکه بخوام در مورد خود ماه مبارک صحبت کنیم....دوست دارم خدایا باهات حرف بزنم.کاش این پست رو تو میخوندی.....حالا که1سال گذشته حالا که ازت دور بودم.....اما ببین حالا سارات برگشته...!خدایا باورت میشه این همون انسانیه که تو بهش جلو ملائکت افتخار کردی و اون خودش انقد کثیف کرده و آبرو داری کرده؟


خدایا صدامو میشنوی؟بگو مثل اون روزا هنووز دوسم داری!مگه من نگفته بودم کل دنیا اگه دوسم داشته باشن اما تو نباشی یعنی جهنم ...اما اگه کل دنیا ازم متنفر باشن ولی فقط تو دوسم داشته باشی دنیام بهشته؟خدایا جهنممو درست کردی ؟نه خودم درست کردم اونم باچوبای گناهام..این همه چیزو بدون تو میخوام چیکار؟مگه من جز تو خدای دیگه ای ام دارم ؟

نمیدونم چرا روز اول اینطوری شروع شد.....میخواسم از اون اول...اما نشد.....چقد بده که توتوفیق روزه گرفتنت و اونم روز اول  ازم گرفتی؟دوست نداشتی پیشت بیام؟مثل بابا اینا سر افطار با افتخار دعا کنم و بگم بنده توام؟اره تو بهم لطف کردی...اما رسمش نبود که.....وای خدا دارم خفه میشم.....کاش اشکامو ازم نمیگرفتی.....کاش هنوز میتونستم...نگو دیگه اون روزا بر نمیگرده ،نگو!

اخه عشق من من که جز تو کسی و ندارم!یادته تو شبای تنهاییم فقط با تو بودم با تو حرف میزدم.....خدایا ساده تر بگم...من عاشقت بودم...من این چیزایی که این اخوندا میگفتن نمیفهمیدم ونمیفهمم...من فقط تو رو دوست دارم هیچی دیگه نمیدنم...میخوای ببریم جهنم؟اره من گنهگارم..من که از خدامه،اگه تو با جهنم رفتن من اروم میشی من فقط میخوام تو راضی باشی اگه راضی میرم....اون سوختن ودوست دارم..اما به همه میگم چقد دوست داشتم...چقد!توام انصافا واسم کم نذاشتی مثل بقیه عشقا نبودی همیشه پشتم بودی هروقت صدات میکردم کنارم بودی حرفاموگوش میکردی و به کسی نمیگفتی...همه کار از دست بر میومد وکمکم میکردی...اشکامو پاک میکردی جلو همه ابرومو نمیخریدیو....بازم بگم کم گفتم...چقد صدام کردی و من سرگرم بودم ودور خودم میچرخیدم در حالیکه همه چیز تویی... من خیلی بد بودم امانگو نامردم من نمیفهمیدم ..اگه واس تو نسوزم واس کی بسوزم؟واس بی معرفتای دنیا؟واس کسایی که اسم خودشونو گذاشتن انسانو فقط لگد میکنن......

کاش از اون خونه نمیومدیم...من عاشق اتاقم بودم...اتاقم کوچیک بود اما هرجا شو نگاه میکردی با تو خاطره داشتم...اما الان چی؟تو این 1 سالی که اینجاییم اتاق به این گند گی اما وقتی تو نیستی کاش نبود...کاش مثل اون موقع ا دادشم و نمیبردی و هنوز تو سر وکله هم میزدیم و خونه انقد خلوت نبود...امروز سحر مثل همیشه نبود اولین بار بود که 3نفر بودیم..من خجالت میکشیدمبیام پیشت اصلا میل خوردن نداشتم الانم دارم از گشنگی میمیرم...اما همینش قشنگه ...مثل قابلمه ای ام که سیاه شدم باید سابیده شم تا سفید شم....من دردم میاد اما لازمه.......

خدایا تو گفتی جوان گناهکاری که توبه میکنه رو دوست داری نه؟مگه نگفتی چه کنم بامشتی خاک مگر بیامرزم؟خدایا دوباره دستامو میگیری؟وای............من چقد از تو دور شدم..تو این همه سلول و اینارو گذاشتی که فقط واسه 1 ثانیه زنده بودنم تلاش کنن اون موقع من از نعمتای تو استفاده کردم و گناه کردم!حاج اقا تو اعتکاف میگفت...بچه ها نرید دیگه بر نگردید شیطون نتظره..مسجد و زمین دلش واستون تنگ میشه.......کاش من نمیرفتم....گفت قدر خودتونو بدونید ،ارزشتون بالا تر از اینه که...میگفت مجبوریم خوب باشیم چون اونایی که خوب نبودن نتیجشو دیدن این یه قانونه....وای خدا چه زود فراموش کردم..

گل من منم مثل این همه ادم که پیشت اومدن بالاخره بهت میرسم....من مامان بزرگ مامانم وحتی نمیدونم کیه....یه روزی منم فراموش میشم دوباره چرخه زندگی ادامه داره و ولی من دیگه وقتم تموم شده....اگه یه ذره بهت فکر میکردم به جای این همه ادعا الان دیگه همه دنیا بد نبود...

عزیزم تو میدونی سارات به جز تو هیچ کیو نداره و نمیخواد داشته باشه...حالا که خودت اومدی دنبالم کنار سفرت دستامو بگیر واسه همیشه بذار پیشت بمونم....

 

من برگشتم

سلام خوبید منکه سر خوشم میبینم که امروز ضایع شدید ماه مبارک نبود...منم اره برگشتم اما مسافرت چی؟انتظار داشتید چی بشه ۳ تایی منو مامان وبابا رفته بودیم من به بابا نگاه میردم هین جور میچرخید کار دیگه ای ام که نداشتیمنه این که بد باشه نه هیچی تو دنیا بد نیست بالاخره سفر با فرقونم سفره...روح ادمو اروم میکنه اما اخه این اولین شمال بود که من تنها بودم و از دلقک بازیاو....خبری نبود

میدونید بچه ها بعضی وقتی تنهایی لازمه شاید بهترین چیز باشه به ادم فرصت فکر کردن میده کلا قشنگه البته من تنها نبودم خدا پیشم بود هرچند من فراموشش کرده بودم

کولمو جمع کردم اتفاقا یه سوسکم اومد استقبال...دیگه موبایل مثل هیشه نمیزنگید یکی غر بزنه سارا فلان چیز یادت نره....من تو کل این چند روز هندز فری تو گوشم بود با کسی کاری نداشتم سر اهنگ تو ماشین با کسی کلکل نمیکردم کسی نبود بگه موهاتو بکن تو!مامان اینام انگار که دیگه با این قضیه که خواهرم سر زندگی خدشه و دادشمم باید یه بار تو سال ببینم کنار اومدن دیگه مامان از این قضیه ناراحت نیست منم اگه دوستام نبودن....؟هرچند اونام نبودن خدا بود اما من دیگه کنار اومدم من سعی کردم از این فرصت استفاده کنم و همه چیزو خاک کنم....شمال خیلی گرم بود اما وقتی رفتیم بلدهداشتیم یخ میزدیم قبل یوش! خیلی قشنگ بود تازه به دیزین ام نزدیکتر بود اونم خلوت...

تو شمال من از شیطونیان دست بر نمیداشتم مثلا خیلی کم پیش اومد از در برم ت معمولا از دیوار میرفتم بالا تازه از چند تا درختم بالا رفتم کلی مامانم حرص دادم اوه انقد مامان و حرص دادم مثلا یه بار حس محبتش گرفت گفت بیا با ن بخواب ام تا صبح نذاشتم بخوابه انقد خندیدم اخر سر بابا بیدار شد غر زد و من مچاله شدم تو پتو....

خاطره زیاد دارم...اون عصری که نشسته بودم کنار ساحل و اهنگ می گوشیدم و با چوب رو ماسه ها مینوشتم..همه ۶۰ نفری میومدن و...راستی پارازیت اون کودو م دانشمند بود که ر ماسه ها مسئله های هندسی ش نوشت بعد یه سرباز اونارو بهم زد و بخاطر اعتراض اون دانشمند کشتش؟)خوب بابا باهوشید!داشت میگفتم من به دریا زل میزدم باهاش حرف میزدم لمسش میکردم اونم با مرام بود همش میومد ژیشم اشک چشما م با اب دریا قاطی میشددریا من و میفهمید...یمیدونم چرا اما یدفعه احساس کردم یکی پیش نشسته بود یه خانومی بود سنش میان سال بود دستاش چروکیده بود گفت دخترم چرا گریه میکنی؟دستم و زدم به صورتم دیدم خیسه خیسه اشکامو پاک کردمو گفتم هوچ دلم گرفته بود گفت.....از من گرفته تر؟مامان اینا پشتم بودن رو زیر انداز نشسته بودن  میگفتن میخندیدن حواسشون به چشمای من نبود...البته من پشتم بود نمیدنم چرا اون زنه پیش من اودم بود وتنهایی مو داشت بهم میزد من که تو درون داشتم حرص میخوردم گفتم خوشحال میشم بشنوم......فقط یه جمله گفت و رفت میگفت۱۰ سال پیش هین دریا پسر ۱۹ سالشو ازش گرفته  ببغض کرد ورفت....میخواسم بیشتر باهاش حرف بزنم اما اون دیگه رفته بود...

با خودم گفتم ماها همون یه مشکلی داریم اما هیشکی نمیتونه مشکل کس دیگر و تحمل کنه خوبه کمتر غر بزنیم مشکلات ادمو میسازه مثله الماس که هرچقد تو فشار بیشتری باشه قشنگتره!!!مشکلاتم نازن تنهایی با اشکاش قشنگه ان موقع اس که مستقیم میری تو بغل خدا و اون بغلت میکنه....

 

 

بلده

اما بلده من که اولین بارم بود رفتم تو این روستا گفتم قبل یوش ا!کلی حال کردم هواش منظره هاش واقعا قشنگ بود بعد یه چیز جالب بافت سنتی و مومن نشینی داشت مسجداش زیاد بود ....یه رودخونه داشت عرضش زیاد بود منم یه سنگ گنده پیدا کردم نشستم روش کتاب میخوندم .....که.....بابا شوخی شهرستانیش گرفت هولم داد منم خیس شدم عمقش زیاد نبود منم عین پر رو ها تو اب نشستم اما دیگه هیچ لباسی نداشتم نشستم تا خشک شم(گیتار بزن تا برسه...)

من دوست داشتم از کوه ها درختا بالا برم کلا با تارزان قرار داد دارم اما هیچکس باهام نمیومد البته بابامم مثل خدم شیطون بوده اما الا دیگه مثل من که نیست مثلا من میخواستم از کوه بالا برم که بابا یه ذره باهام اومد بعد گفت بقیشو خودت برو مامان تنهاس !مامان تنها بود اما من نبودم البته خوب حق داشت نمیدونم!!!!!

راستی اصل مطلب موندهما مثلا از یه مرده تاریخچه مسجدی رو پرسیدیم چتر شد اومد باهامون البته خوب بودا خیلی اطلاعات داشت منو متحول کرد....در حدی که من مو هام کردم تو....خیلی نورانی بود از این ریشو چندشا نبود واقعا ایمانش واسه اسلام بود میدونید چی میگم؟مطالبی که اون میگفت من تا حالا جایی نشنیده بودم شما اگه بیشتر میدونید بگید درمورد علم معنی حروف بود...ماان ن که تو این چیزا کلی ادعا داره عمرا کم نمیاره تند تند مینوشت...بابا ام همینطور سوال میژرسید که اون کم بیاره عین نوار میگفت همینطوری.....ما۱بیت شعرو نمیتونستیم حفظ کنیم حالا من چیزایی که از کاغذ چروکیده مامان فهمیدم اینا بود:

زن:ز :حضرت زهرا.....ن :نور...که همه ی زن هارا تحت پوشش قرار داده زن هایی که به دنبال حضرت زهرا هستند بدنبال نون نورند....زن در زینب است...زن تمام عیار حضرت زینب است او فاطمه ای است برای حضرت فاطمه .

هرکه حسینی بود فطرت او زینبی است زنی که با عفت است غیرت او زینبی است یعنی زن در کلاس احد واحمد ونور است

کسانیکه عفت را سر بریدند نبرد با نور دارند زن:ز زبان دارند.ن: نیستی

خودشان قاتل خودشان هستند...ارزان خودشان را فروختند

حضرت زهرا شخصیتی است که بیت مطهرش بسته شده باعرش و تمامی گوهرش

او را خدا برای خودش افرید تا هر سحر بنشیند برابرش(نور در مقابل نور

شرط پیامبری که به پسر داشتن نیست....مردی پیامبر است که زهراست دخترش

نیمش نبوت و نیمش ولایت است........حالا علی صدا زنمش یا پیمبرش

یا علی بی فاطمه حاشا علی.......مرتضی زهرا بود زهرا علیست

احمد محمود و محمد علی است................هست علی احمد و محمود علیست

میگفت ارزش زن خیلی بالاتر از اینه که ...من خیلی از حرفاشو نفهمیدم اماخیلی شیرین میگفت در حدی که من تو گوشیم مداحی ندارم اما همش گل ناز تو راه گوش میکردم و گریه......

هر کلمه ای میگفتی جوهر وعرضشو میگفت.....مثلا کلاس:کلاس: ک کشتی ولایت /انهایی که با حضرت نوح بودند غرق نشدند....ل:لب از غیبت فرو بسته /الف:در کلاس احد واحد باشید /سین سیر و سلوک وسیر الی اله................

مرد و اینارو خیلی چیزا رو گفت اخرشم چون دهنش کف کرده بود مامان از من مایه گذاشت از کوله من یکی از کتابامو داد بهش!!!!اخرشم دیگه برگشتیم با این همه کار من باید برم حیاطو بشورم تا مامی عصبی نشده فعلا

نمیدونم تو همه چیز تو همه دیدارا نگاها یه رازی وجود داره حتی کلمات.....خدایا ما بعضی وقتا خیلی گمیم مارو به حال خودمون بیار...

خیلی حرفیدم ببخشید خسته شدید؟

تاریخچه لیلی و مجنون

لیلی و مجنون داستانی عربی است که حقیقت یا افسانه بودن آن جای بحث بسیار دارد. در ادبیات عرب شعرهای زیادی در وصف لیلی و عشق سوزناک او وجود دارد، که به مجنون یا قیس عامری نسبت می‌دهند، اما ظاهراً از شاعران مختلفی بوده‌است. داستان لیلی و مجنون در ادبیات فارسی نیز مشهور بوده‌است، تا این‌که در سال ۵۸۴ هجری قمری «حکیم جمال الدین ابومحمد الیاس بن یوسف» معروف به نظامی گنجوی آن را به عنوان سومین گنج از پنج گنج خود به نظم می‌آورد. این داستان جز جانمایهٔ آن، که افسانه‌ای عربی است، بیشترش آفریدهٔ ذهن خلاق و طبع موزون استاد بزرگ شهر گنجه، (نظامی) است و آن‌چنان در ادبیات فارسی و کشورهای همسایه مورد توجه قرار گرفته‌است که پس از او ۳۸ شاعر فارسی زبان، ۱۳ شاعر ترک، و ۱ شاعر اردو به تقلید از نظامی، این داستان را به نظم آورده‌اند.

البته ما وقتی اول دبیرستان بودیم یه شعر درباره مجنون بود معلممون که توضیح میداد می گفت لیلی و قیس و از هم جدا کردن که قیس دیونه میشه و اسم مجنون و رووش میذارن و سر به بیابون میذاره.....لیلی ام که یه روایت میگه دق میکنه....

یه چیزی که واسه من خیلی جالب بود این بود که مجنون انقد رفته بود در خونه لیلی و لیلی در و باز نکرده بود........مجنون دیگه خسته میشه وقتی لیلی میپرسه کیه میگه تویی.....که لیلی در بالاخره باز میکنه ...کار با صحت داستان ندارم..این یه روایته اما محتواش قشنگه تو عرفانم همینه عارفا میگن ما انقد غرق عشق میشیم که من وخدا نباشه یعنی همونطور که خدا از روحش در ما دمیده مام به خدا میرسیم یکی میشم....همنطر که چوب خشک میشکنیم صداش در میاد مام که از خدا دوریم نباید صدامون در بیاد؟

بیخیل نمیخوام از بحثمون منحرف شیم...درسته لیلی و جنون واقعا عاشق بدن عشقی که شاید غیر ممکنه تو این جهان پیدا کنیم چون عشقا کثیف شدن هدفا تغییر کردن....نیدونم نظر شما چیه؟؟؟!!

اونا سختی کشیدن واس هم مردن اما در عوض این عشق اسمشون موند البته خدا مارو به هم ابسته کرد تا بتونیم تو این دنیا دوام بیاری بتنیم دوریشو تحمل کنیم اما ما ها نامرد شدیم......

کاش هنوز میتونستیم تو این دنیا ان عشق به وجود میوردیم همدیگرو بیشتر دوست داشتیم و به هم نامردی نمیکردیم و دو رویی و دروغ وو از دلامون پاک یکردیم و راحت دل نمیکندیم......تا شاید باز لیلی مجنونی به وجود میومد این همه ادم از.........نمینالیدن.........

خدایا دستامونو بگیر.....