شمال
خوب منم دارم چند ساعت دیگه میرم شمال مامی داد میزنه لباساتو جمع کن دیگه برم مامی و حرص ندم لب ساحل دعاتون میکنم![]()
![]()
دلم براتون تنگ میشه فعلا بای![]()
خوب منم دارم چند ساعت دیگه میرم شمال مامی داد میزنه لباساتو جمع کن دیگه برم مامی و حرص ندم لب ساحل دعاتون میکنم![]()
![]()
دلم براتون تنگ میشه فعلا بای![]()
اما اول خرداد ....!دختر عموی گلم نرگس که همسن من بود فوت کرد من تو فامیل بابام فقط اونو داشتم...رو روحیم خیلی تاثیر داشت ماو اقعا مثل خواهر بودیم هنووز شبا اسمس اشو که هنوز دارم میبینم گریه میکنم وای تو اوون هفته حال هممون بد بود...با این حال مامانم حال منو دید همه عروسکا و عکساشو جمع کرد....حالا2ماه گذشته......ماادما فکر میکنیم همیشه زنده ایم ولی.. خیلی عقبیم...نمیدونی دنبال چی میگردیم همه باهم دعوا داریم...خدایا اون روزی که من میام پیشت پاکم کن تا خجالت نکشم من همه چیو فراموش کرده بودم
چقد ازت دور بودم در حالیکه همیشه پیشم بودی منتظرم بودی صدام میکردی....اما من دنبال کار خودم بودم دوره خودم میچرخیدم درحالیکه همه دنیا تو بودی......
نرگس من اگه همیشه باهم بودیم و بدون هم حتی ۱ دونه مهمونی ام نمیرفتیم...اگه همیشه غم خوار هم بودیم...اون شب یادته دلت گرفته بود شب تا خود صبح باهم بیدار بودیم ودستای همو گرفته بودیم و گریه میکردیم؟من هرچی از خاطره هامونو شیطونیامون بگم کم گفت..کاش مامانتو میدیدی چقد پیر شده کاش اشکامو میدیدی من دیگه بی تو خونه کودوم فامیل برم؟عزیزم تو که فرشته بودی و رفتی پیش عشقت به خدای خودت رسیدی بازم دختر عموتو تنها نذار یادته اخرین بار بم چی گفتی ؟یادته اومدم توسی سی یو هوشیاریتو از دست داده بودی اما بم خندیدی؟دختر عموت منتظرته بازم پیشم بیا تو قول دادی که.....
برای شادی روحش فاتحه یا صلوات هر چی مرامتونه......اونم همسن و سال ما بوود خیلی سخته نه؟


" نويسنده معروف كلمبيايي و برنده جايزه نوبل در ادبيات "
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم.
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند.
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود آن را مي سازد.
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه ميل دارد نيز بخورد.
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است.
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود.
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.

وای اصلا دیوونه بازی....خلاصه مثلا زبان هیچی نخوند19.25 شدم ....بد نبود اما معدل نیمترمم شد...18.98مدیرمون کشت منو ...میگفت قبلا شیطونی میکردی درس میخوندی سحر چت شده......راست میگفت چقد بد بوود اما مامانم اینا خوشحال بودن مثل قبل خر نمیزنم....
خوب شد 10 اردی! داداش جونم واس همیشه از پیشمون داشت میرفت .....وووووووووووی دوباره مهون مهموون...گریه های من.....فاطمیه بود ....مام یه روز مجلس گرفتیم منو دختر خالم کل خونه رو سیاه پوش کردیم .اونم به این چیزا اعتقاد نداره اما دل مهربونی داره خیلی احترام میذاره....تو مدرسه ام ما دیگه نمی رقصیدیم یه جورایی تو اون چن هفته با بچه ها قرار گذاشتیم هممون موهامونو تو کنیم خیلی خوب بود..مثلا تو نماز خونه شیدا و سارا دکلمه میخوندن وای خدا هیشکی نبود که گریه نکنه خیلی با احساس.......ااما بعد فاطمیه...دیگه هیشکی نمیتونست ما رو کنترل کنه.... چقد تو اون چن هفته خندیدیم...وای خیلی خوش گذشت...یه روز تو نماز خونه که برنامه بود هفته مشاغل بود دیگه و مام که طبق معمول میپیچوندیم...تو حیاط بودیم چرت وپرت میگفتیم و می خندیدیم ...که غزل اومد گفت بچه ها رو سقف کتابخونه یه توپ والیباله مام که خوره..............نسترن رفت نردبان پیچوند خیلی مارمولکه....زحمت بالا رفتنم من متحمل شدم...که تا رسیدم بالا ناظممون با اون عینکش جیغ جیغ اشو شروع کرد......وای خدا چقد من بدشانسم.............دوباره دفتر.....حالا اینا که خوبه دیروزش...وای من اصلا رووم نمیشه بگم...راستش منو شراره تو حیاط تهنا بودیم......شراره گفت امروز پیش دانشگاهیا رفتن حوزه امتحان بدن....کلاسشون خالیه ....ته حیاط یه سکو بود که 1-2 تا کلاس ا ونا ارتفاع داشت گفت سحر خیلی دوس دارم از اینجا م بالا بریم منم پایه..................رفتم بالا تمام مانتوم خاکی شده بود....انگار از جنگ برگشته بودم....رفتم کاش نمیرفتم....استاد مردشون عین مرحوم هایده بود اونجا وایساده بود بقیه ام امتحان میدادن ....منم که هول شدم چون هیچی سرم نبود....اونم که زندگیمو دید به فیض رسید منم از اون بالا پریدم...پام پیچ خورد به این شراره ام فقط .....اونم میخندید مسخره.....دیگه چی بگم؟...از هندونه اوردنمون سرکلاس...صبحونه خوردنمون تو حیاط.....وقتی که سرو ناز موهاشو بیگودی پیچیده بود و ما بردیمش ابخوری سرشو بردیم زیر ابوو سرشو با مایع دستشویی شستیم...البته شلوار بنده هم پاره شد.......وای گفتم شلوار......سرکلاس زبان بودیم که طبق معمول گوش نمیدادیم شیطونی...من شروع کردم....بندای کفش فاطمه محمدنیا رو که بهش میگفتیم محمد فاطمی نیا(ممد) که تو دهن معلمام افتاده بود...به مهشاد میگفتیم فرشاد......من بندای کفش ممد و بهم بستم و معلم صداش کرد پا تخته الهی بمیرم خورد زمین....... یه بارم که زنگ هندسه این مهرناز کش مانتوی منو کشید و چین خورد......کل کلاس رفت روهوا.....بعد دیگه اخرای زنگ بود معلمه منو داشت با ساواک مقایسه میکرد...شیدا داشت با قیچی مو خوره هاشو میگرفت که معلمه داد زد سرش با قیچی ارایش نکن بعد زنگ خورد و من جورابامو کردم تو شلوارمو با مانتوی چین خوردم و ساق دستامم کردم ت مانتوم این غزلم جوادی میرقصید یه ذره ادا اطوار در اوردیم..و......ای خدا یادش بخیر......چقد رو تخته لاو استوری مینوشتیم و معلما میدیدن ومیخندیدن.....اما روز اخر ما که مرات ریاضی مونو همه بالای 50%زده بودیم معلممون قول داده بود بستنی مهمون کنه روز اخر کلی عکس گرفتیم...و اب بازی کردیم ولی همش گریه بود همش...مخصوصا اخرش....اخه امتحان ترم ازمایشگاه داشتیم....منم سری اخر رفتم اومدم تو حیاط دیدم سروناز عقده ای به تلافی موهای اونروزش تو جامدادیمو کیفم اب ریخت.......چقد چندش نه؟.............البته قبلش وقتی رو میز خواب بودم سر زنگ ادبیات فوکولمو قیچی کرده بود.....اما نمیدونم ....بعدغزل میگفت بچه ها سحر و خیس نکردیم گفتم نیم درصد فکر کن من تخس و بتونید خیس کنید که فرشته تو کیسه اب پر کرده بود از پشت روم ریخت و منم دپرس بودم هممون بغض داشتیم هیشکی جرات گریه نداشت.......منم شیلنگ ابو تا برداشتم حال فرشته رو بگیرم دوباره اون ناظممون با اون مانتوی گشادش که رو زمین کشیده میشد اومد.....میبینید چقد بدشانسم......همه غیب شدن فقط منو مهرناز و غزل موندیم اما بین اونا منو که این سری خدایی کاری نکرده بودم برد دفتر به ن میگفت با من لجبازی میکنی گفتم خانوم من هیچکاری نکردم گفت:قبلا که دروغ نمیگفتی.....گفت مگه 1بار نگفتم این کارو نکنید گفتم من ازمایشگاه بودم باور کنید نی دونستم....سرم داد زدگفت با من بحث نکن من جای مادرتم.....یه دفعه من که از صبح دنبال بهونه واسه گریه بودم بغضم ترکید( حالا تو اون هیری گیری ادامسم و که در اورده بودم نبینه چسبیده بود به مانتم وای.......)واسه اولین بار من با این غرورم جلوش گریه کردم.....بغلم کرد اونم گریه کرد گفت:......وای خیلی سخته بقیشو بگم....گفت منوببش از اول سال اذیتت کردم اما این سخت گیریا واس خودت بود.....منم یه دختر داشتم مثل خودت شیطون اما تو17 سالگی سرطان خون گرفت و منو تنها گذاشت...منم عین چی گریه میکردم......رفتم دستشو گرفتم...با هم گریه کردیم گفتم اگه ن میدونستم انقد اذیتتون نمیکردم تازه فهمیدم که نمیشه از روی ظاهر ادما قضاوت کرد ....و هرکی یه دردی داره..نه؟......دیگه گریه ام گرفته نمیتونم بنویسم خردادم بعدان تعریف می کنم....

اخ جون دیدید بالاخره امتحانا تمومید من اوووووووووووووومدم وای خدایا باورم نمیشه امروز اولین روز تابستنم بود کلی خوابیدم تا جبران کمبود خوابم شه اهان راستی محض ریا
این ۳ روز اعتکاف بودم کلی خندیدیم اخه این چیزا به قیاف ما نمیاد تا حالا به اندازه این ۳روز گناه نکرده بودیم
شوخی کردم !حالا تعریف میکنم من واقعا شرمندم یه مدت وبمو اپدیت نکردم اما قول میدم کل این ۲ماه و تعریف کنم امروزم همش داشتم میگشتم وبمو خوشمل کنم قالب اینام نیدنم چرا پاک شده بود حالا به نظرتون اهنگ و اینا چطوره اما انقد قالب سیو کردم که....حالا از صبح درگیر همین چیزا بدم حالا دوباره میام مینویسم باشه خوب میدنم شمام دلتون تنگیده بود
اما نه جدی من دلم تنگیده بود
حالا میام تعریف میکنم .....فعلا مواظب خودتون باشید بای.....
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ای پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را بازکرد و نامه ی داخل آن را خواند:
امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
“با عشق، خدا“
امیلی همان طور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکر ها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!
پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن ومرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند.
مرد فقیر به امیلی گفت: “خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟”
امیلی جواب داد: “متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام”
مرد گفت: «بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: ” آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید”
وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد وبرایش دعا کرد.
وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور که در را باز میکرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
” با عشق.. خدا”
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم؛ بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن..
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانشنشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند..
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهندخوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این کهنامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم؛ چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی.. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!
آیا خود ارضایی گناه است؟ اگر هست چه مجازاتی دارد؟ چگونه می توان از اعتیاد روانی به این مسئله رهایی یافت؟ برای خواندن مطالب عوارض خود ارضایی به ادامه مطلب بروید...
Sizdahbedar or Sizdah Be-dar (also frequently stylized as "13 Bedar") (Persian Sizdah Bedar ) is the name of a ... خرافات چیه جمع کنیدبابا جنگ مگه؟ عین ادم بگن برین تو دامن طبیعت دیگه اخه مگه حضرت علی تو ۱۳ رجب بدنیا اومدن؟نحس چیه همش تلقینه !مگه نه؟نظر شما چیه؟![]()
![]()
![]()
....
شاخه ها خم شدند
برگ ها گریستند و رنگ باختند
همه عوالم سر فرود اوردند
ولیکن تو برنخواستی
خواستم بگویم
این ره که میروی به ترکستان است
همه هستی ام اهسته تر پاقدم هایت را چه اهسته ولی با گریه دنبال کردم
ماه همدم شب های تیره وتارم بود
ستاره ها رقص مرگبار میکردند من میدویدم نفس نفس زنان که تو بی منصدبار در لحظه های سکوت مرگبار غم خواهی مرد وباد سیلی های دردناکش را بر من میکوفت
چه روز سردی بود مروارید هایم یخ زده بود و دهان پر زگل
دیگر راهی نمانده بود تو را دیدم دنبال کردم ولیکن دیگر دیر بود تو در مرداب زیبایت غرق بودی
تو در مردابی فرو رفتی که من فریاد میزدم
قاصدکان ناله میکردند ولی خود نمیدانستی
تو شاد بودی مهتر زمهر بودی مرا ندیدی هنوزز در ان مرداب غرقی ومن
گرچه در دلت جایی ندارم و گرچه تو شبنم چشمهایم را ندیدی
ولیکن هنوز نگران نگرانی ات هستم
نرگس من
برگرد.....
ا بچه ها گریه نکنیدا دیشب ساعت ۳ با نور موبایل این چرت و پرتا رو نوشتم خیلی ضایع بود نه نخندین دیگه ا هرکی از یه جایی شروع میکنه دیگه میدونم الان تن سهراب سپهری و خاندان باستانی شاعران و لر زونیدم و از همه عذر میخوام![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک ریاضیدان اسپانیایی معادله ای ریاضی را ارائه کرده است که به کمک آن می توان در خصوص دوام عشق توضیح داد.
"خوزه مانوئل ری" از دپارتمان آنالیز اقتصادی دانشگاه مادرید این معادله ریاضی را ابداع کرده است.
به اعتقاد این ریاضیدان، برای درک دلایلی که بسیاری از زوجها را وادار به جدایی می کند و یا باعث می شود که از یک عشق ابدی بهره مند شوند به یک مدل ریاضی نیاز است.

این دانشمند، فرمول خود را "قانون دوم ترمودینامیک کاربردی برای واکنشهای احساسی" نامگذاری کرده و اظهار داشته است که یک اتحاد برای حفظ بقا به طور مداوم از انرژی تغذیه می کند و این معادله و مدل ریاضی می تواند به خوبی دینامیک موفقیت و عدم موفقیت عشق را توضیح دهد و به زوجین کمک کند که برای قلمرو احساسی خود نقطه متعادل را پیدا کنند.
این معادله ریاضی عبارت از: تو+ او - انرژی = انحلال عشق
براساس گزارش سایت PhysOrg ، این فرمول ریاضی نشان میدهد که با حذف انرژی لازم برای تغذیه عشق، زندگی زوج به نتایج غم انگیزی منجر میشود.
البته ما سر کلاس بعضی درسارو تقسیم کردیم هر کی یه چی نوشت کپی کردیم خوب دیگه خستتون نمیکنم بریم سر اصل مطلب.....به نظر شما عید فقط خرید و ..ایناست امروز تو پاساژ قیافه هارو میدیدی خیلی جالب بودن بعضی وقتا انسان شناسی هم خوبه به نظرم همه چیز اینا نیست نظر شما چیه؟به نظرم ادم نباید یه جا مثله اب ساکن باشه خوب میگنده امشب بشینیم فکر کنیم از پارسال تا الان چه فرقی کردیم؟چرا که نه ما هممون میتونیم بهترین باشیم همه ما یه فکر جدا داریم اره عزیزا منحصر به فردیم فقط قدر خودمونو نمیدونیم ....هممون به تنهایی احتیاج داریم به حرف زدن با خودمون نه .منم با خودم حرف زدم خیلی خوب بود به نظرم وقتی کسی به کسی وابسته نباشه خیلی ازاده خیلی اما فراموشی خیلی سخته..بچه ها عید و مسافرت خیلی وقت خوبیه استراحت و تفریح بجاش اما تو این وسطا یه ذره مطالعه اینام خوفه بیاین ادم شیم![]()
فقط سال نو پیش پیش مبارک امیدوارم بهترین سال عمرمون باشه....دوستون دارم فعلا بای...خوش بگذره![]()
![]()
یاد گرفتم که توی دنیا به هر چیزی که دوست دارم نمی رسم ..........همه چیز مال من نیست و شاید همه چیز نه اما بیشتره چیزا حسرته .یاد گرفتم که با تمام وجود بخوام و رسیدنش دست سرنوشت...یاد گرفتم که دنیا وایساده ببینه من چی دوست دارم تا زود ازم بگیره یاد گرفتم که سختی لازمه و زود باید گذشت بقول بچه ها "مروارید تا تو فشار و سختی نمونه عمرا مروارید نمی شه " یاد گرفتم هر چیزی یه موقعی داره زود میره و دیگه بر نمی گرده هیچ وقت...؟!یاد گرفتم که دنیا نامرده و تو باید مرد باشی تا قانون و اصل دنیا جور در بیاد واخه دو تا چیز مخالف در کنار هم اند همیشه مثل مرد و نامرد"زن"،یاد گرفتم که اگه چیزی و می خوای درکنارش بعضی چیزای دیگر و از دست بدی شاید زندگی تو اما تی شاید بازم بهش نرسی اره باید زود گذشت سخته اما خوب رسمش همینه وای فکر کنم این وبلاگ بشه دفتر خاطراتم خدایه گلم عزیزه دلم ، دلم برات تنگیده کمکم کن،کمکم کن این وب همون طور باشه که تو دوست داری و منم همون باشم که تو دوست داری دوست دارم شدید نگاه به رویه پر گناهم نکن کاش هیچ وقت نگرانی جای گزین عشق قشنگو شاخ تو نمیشد کاش نگرانم و پیدا میکردم و با هم میومدیم پیشت حالا که تو دنیا اون امیدم هستش من که به هرکی دل بستم زود خیانت دیدم ای خدای من از خواهرم بگیر تا..........یادش بخیر وقتی عروسی کرد تا 2 سال گریه کردم هر چند هر روز اینجا تلپ بود و ما جلو دامادمون معذب بودیم اما دله دیگه لا مصب اخه بگو تو واسه کی گریه نکردی میدونید بدیه من اینه زود وابسته میشم الان دارم از فرودگا میام با دو تا چشای بارونی دقیقا هر چی دوست داشتم خدا ازم گرفت اصلا نارات نیستم خدایه گلم اتفاقا شکرت گلم اینا باعث شد بیام طرفت تو همیشه مواظبم بودی و من......؟!اما خاطره ها یادم نمی ره درست از فرودگاه تا خود اینجا گریه کردم مرده شور دلم یا خودم اینقد غرور داریم که عمرا نمی ذارم طرف مقابلم بفهمه دوسش دارم بالعکس یه کاری میکنم فکر کنه ازش متنفرم...........هی زندگی.......یه داداش بیشتر نداشتم کاش همیشه پیشم میموند خاطره هاش شیطونی هاش حتی اذیت هاش شوخی هاش کرم ریختن هاش داره عین فیلم تو ذهنم راه میره خدایا اخه...هیچی غلط کردم راست میگی اونم باید دنباله درس و سرنوشتش میرفت اما دیگه 6 سال؟!!!!!!!!!!!!!!!!یادش بخیر همیشه پشتم بود همیشه ازم دفاع می کرد تا اون بود تو خونه تنها نبوم اما یه دفه اون رفت خواهرمم رفت دیگه منم کارم شبا شد فقط گریه...با این اعصابم درسمم شاخ خوندم اخه دوسش داشتم شبا بیدار بودم خدا خیلی کمکم کرد تا شدم بچه خرخونه کلاس ...اخ خدا عاشقتم چه همدم خوبی هستی...
تموومید وای دست دست دستا شله ماشالا اهان بیا حالا عقبیا دست دست...........iهه این از نشانه های دیوونگیه تعجب نکنید اخر سر هممون میریم امین اباد و ساوجبلاغ و یاخچی ابادم که قراره کنکور قبول شیم جاتون خالی انقد سوتی دادم اما شب امتحان هه راستی فک کنید اساس کشی هم داشتیم من تا صبح بیدار بودم لیمو و قهوه و پرتغال میریختم تو چشام پامو تو اب سرد میذاشتم دیگه بگم به لپم گیره وصل میکردم خوابم نره تو این سرما پنجره ها باز و....اصلا انقد خوش میگذشت یه چشمم هم اشک بود و دیگه فضولی نکنید.... بگذریم نه اخه من اون خونمونو دوس داشتم دوستامو...................نه اینجا هم خوبه اما.....چه بدونم انسان از واژه انس گرفته شده و زود انس میگیره حالا بی خیال مهم اینه مدرسه خوش میگذره اصلا دبیرستان یه فازه دیگست بچه ها باحال و پایه ان اما نامرد مهم نیست من خودم مهمم همه چیز تو دنیا قشنگه از مورچه که واسه خانواده اش بار می بره تا دردو دل ابر .... خیلی قشنگ ان به هرچی دل ببندی مثل اون میشی دنیا کوچیکه ما هم عمری نداریم اونم همشو گریه کنیم چی میمونه؟دیگه این روزا بر نمیگرده خدا کنه هیچ وقت این روزا تموم نشه خدایا عزیزم عاشقتم که تو این روزگاره کثیف بی مرام تو هر شرایطی بی منت پشتم بودی!!!!بیخیل بابا شما هم غصه نخوریدا حالا منم کلی حرف دارم الان دارم از خواب میمیرم فعلا شاد باشید کوچکتریت چیزو سوجه کنید بخندید الان حرفj پیدا نکردم از عوامل کمبود خواب........................فعلا
معشوق حافظ از دو منظر ویژگی های ظاهری و رفتاری، قابل بررسی است:
«فریاد که از شش جهتم راه ببستند/ آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت»
در این مجال کوتاه به بررسی و ذکر چند نمونه از پر بسامدترین ویژگی های ظاهری که حافظ آن ها را به معشوق خود نسبت داده است، بسنده می کنیم:
برای مقایسه ی دقیق تر، همان تقسیم بندی های به کار رفته در بخش «معشوق حافظ» را به کار می بریم:
دنیا قشنگی زیاد دار
ه اگه ادما با این صورتک هایی که رو صورتاشونه بذارن ببین دیگه دلم چقد پر بود که درسارو بستم واومدم بساطه نوشتن باز کردم عجب نعمتی دادی خدا همین نوشتن و میگم چه قد جالبه که فکر میکنم که فقط منم که عاشق ترینم و هیچ چشمی به اندازه من بارونی نشده
...........عجب جاییه دنیا عجب ادمایی هیچ وقت فکر نمیکردم دنیا اینجوری باشه ادمایه دورو پرادعا !خدایا تو این مبت واحساس ودادی تا ما دوریه تو برامون سخت نباشه اما همه به جای احساس نفرتو به هم هدیه میدن با گریه ات خوش حال میشن و میخندن و اینم محبت اوناس...خدایا چرا من اینقد وابستم؟درسته انسان از انس گرفته شده و زود با محیط انس میگیره اما من همه چیمو باختم....چرا من باید اینقد اساساتی باشم و دل نازک و همه لگدم کنن و...........اره من مغرورم و نمی تونم اساساتمو به زبون بیارم هرچند جدیدا ادم شدم اما نباید له شم حقم ضایع شه حق اشکام..............................اون موقع دیگه به جای 60 ساعت 2ساعت میخوندم...............
به خیابون نگاه میکردم خلوت نه نگاهی نه.................هه عجب روزایی بود.بذارید تعریف کنم یادش بخیر همه ما دبیرستانی بودیم و منم که خوش حال اما اخما تو هم به قول مامان بزرگم با جرثقیل باز نمیشه ساعت مشکی و موهامم تو بود ولپ هامم که زده بود بیرون و گونی هایه مدرسه سورمه ای و کفشایه الستار سفید و کولی مشکی
و ..........خوب حالا باماشین بابا جونم رفتیم مدرسم فرمانیه بود رفتم مدرسه بچه ها از سر و کوله هم بالا رفتیم سلامو فلانو....اخه بعد چند سال تازه همدیگر و دیده بودیم یه دفعه دیدم تو بغله یکی از بچه ها بودم که نمیشناختمش نکته اخلاقی:1.فکر بد نکنید2.بعضی وقتا غریبه ها از دوستا با مرام ترن![]()
از یکی از دوستایه صمیمیم که کلاسامون جدا شد و رابطمون کمرنگتر شد و من رفتم تو اکیپ دوستای قدیمیم اوا و دلارامو........ که 7 یا 8 نفر بودیم اما اونا خیلی فرق کررده بودن......
خوب خلاصه من با سرویس مدرسه میرفتم وپایینه خونمون ایستگاه اتوبوس بود وپسرا و دخترا مثلا منتظره اتوبوس بودن اکیپ اکیپ
!اما من که از پسرا متنفر بودم و خدایی تو فاز عشق واینا نبودم و هر جا اونا بودن مثله جذامی دیده ها راهمو دور میکردم یا جای دور افتاده می ایستادم...........با این حال بعده چند ماه دیدم بله یکی دنبالم افتاده که از اول می افتاده اما خدا رو شکر چشمایه کورم ندیده قبلا هم خیلیا می اومدن اما وقتی می دیدن محل نمیدم بی خیال میشدن اما واسه این اخم و بی محلی فایده نداشت اخه بابا من خر میزدم و میترسیدم
به درسم لطمه بخوره اما این اقا هر روز صبح منتظرم می موند ظهرا اصلا بی خیاله کارو زندگیش شده بود تازه با بچه ها میرفتیم مسجد مثلا درس بخونیم عینه هرشبو میومد الهی بمیرم
منم بهش محل نمیدادم اما باعث شد دیگه مسجد نرم !خوب این اقا 9 ماهه تمام نه 1سال دنبالم بو
د واما جرات نداشت با اون اوبوهتم بهم نزدیک شه هه اما بای بای میکرد وجلب توجه و اوخ خودشو کشت ومنه خل همچنان در اخم وتخمو.......یه چیزیو اعتراف کنم؟وقتی جلو مسجد می کاشتمش از بالا دلم و می گرفتم و می خندیدم اهان یه بارم دوستشو فرستاده بود دنبالم تا واد واینا رو در اره که پیچوندمش
تازه یکی دیگه رو هم که پنجره شفیس 2 فیسه من بود مامور کرده بود تا منو مثلا بپاد الان که اینارو میگم خندم میگیره اما پشیمونم بشدت چون اون موقع بچه بودم الهی بمیرم چقد اذیتش کردم وای حالا که 2 سال از اون موقع میگذره
و من هنوز اونو میبینم و اما متاسفانه تا 2 ماه دیگه از این خانه پر خاطره میریم و....ای بابا کاش دوستامم تا اخر میگفتم اما خوابم میاد بعد رگه شیطونیم دوباره گل کرد و اگه دوست دارین بگم الان قضیه چطوره نظر بدید تا بگم یعنی تا دوباره بنویسم تو خماری بمونید ا راستی من دلم گرفته بود اما یادم رفت چون مامانم به زور فرستادم خرید من دوباره دیدمش
اما.............................هه دفعه بعد بای راستی دوشنبه امتحان فیزیک دارم دعام کنید بای بای![]()
![]()
![]()
راستشو بخواید واسه ساخت این وبلاگ دودل بودم و نا امید.............میدونید هر کی تو این دنیاعشقی داره حتی شاید به کفشش اما اصلا میدونید دوست دارم با حاتون دردو دل کنم وشما رو محرم رازم ....دوست دارم اونی که 2ساله کامله واسش گریه میکنم ودنبالشم شاید با این وب پیدا کنم اوه خدای من یعنی میشه می شه نگران من این وب و بخونه اولش فقط تو دله خودم پنهون بود اما انقد دیوونه شدم به بعضی از دوستام که گفتم بعضی ها خندیدن بعضی هام تایید کردن و با من گریه کردن و گفتن بالاخره دنیا شما رو به طور شگفت اوری به هم میرسونه نمیدونم نمیدونم حتی نمیدونم از کجا باید شروع کنم..........................یادش بخیر خیلی سعی کردم یادم ببرمش اما اصلا نشد حتی رفتم سوریه از حضرت زینب.رفتم مشهد از امام رضا خواستم یا پیداش کنم یا از یادم ببرم نشد نشد................تو زندگی خیلی چیزاست که ادم بهش نمیرسه....
بچه ها خواهش میکنم اگر اینا رو میخونید نظر بدید کمکم کنید اینا همه زندگی منه....