چه بارونی بود امروز......

بوی خاک پیچیده بود.....طنین نسیم تو گوشم میپیچید......کوله پشتی مو سفت بغل کردم

وبین دو ردیف درختی که تا اخر جاده ادامه داشت راه رفتم.....چشامو محکم بستم و دستامو اوردم بالا

تازیر بارون دعا کنم......این سری دعام با همیشه فرق میکرد......دعا کردم برای همیشه همه چیزو فراموش کنم....!

اشکام با بارون قاطی شد و چشامو که باز کردم.....جز یه عده ادم ندیدم....ادمایی که....دیگه چندشم میشه برم تو خیابون....یه عده ادمی که یه روزی فرشته بودن اما حالا بالاشونو گم کردن....

ادمایی که رو خدایی که انقد دوسشون داره خنجر کشیدن.....خدایا چقد صبر داری....گناهای کسایی مثله منو میبینی و هنوز دوسم داری وووهنوز چشم به راهمی ...هنوز صدام میکنی و من هنوز نمیشنوم..!

بعضی وقتی خودم ازز گناهام خسته میشم چطوری از من خسته نمیشی.....خجالت میکشم بیام...ولی

وقتی فکر میکنم....جز تو هیچی نیست و همه چیز تویی..

اه مردهشوره بلاگفا رو ببرن که همش هرچی مینویسی یه دفعه میپره...عیب نداره فقط در این حد بدونید خیلی عوض یدم و همه چیو فراموش کردم

میخوام۱۴ اردی که تولدمه دوباره متولد شم ....دیگه جز درس به هیچی فک نکنم ....

پس تا یه مدت فعلا بای......یعنی میشه منم رتبه ام زیر ۱۰۰ شه؟

خدایا کمکم کن خسته ام....ای همه انگیزه و عشق من همه امیدم به تو ا خدایا دستامو بگیر....!