سلام الان7صبحه بعد نماز صبح خوابم نبرد خوب اینطوری نگام نکنید دوباره با کلی حرف اومدم دلم خیلی گرفته بود اگه پست نزدم...سر نزدم ایمیل جواب ندادم همش واس این بود که حالم خوب نبود...البته اولای سفر چون شیرین بود برعکس اخرش که همش تلخ بود اولش و نوشتم صبر کردم یهو بفرستم که گند خورد توش البته هنوز ادب یادم نرفته بفخشید...خوب اونم میگم مشم...اخه الان ارومم دیشب که جایی جز حموم واسه گریه پیدا نکردم احساساتم فوران بود و دیونه شده بودم باید مینوشتم فیض میبردیم که لپ تابو بابا تسخیر کرده بود نشد اما حالا که حالم بد نیست اولش میگم و بعد.....

قبل گرفتن ویزا بابا بلیط گرفته بود هه چه ریسکی اما مطمئن بود چون خودشون زیاد میومدن منه فلک زده رو نمیووردن....من فاینال زبانم و دادم سه شنبه تا شب با بچه ها بیرون بودیم مائده دلم برات تنگید یادش  بخیر....بد ساعت 7 اومدم افطار و به سرعت حموم و چمدون و ساعت 3بای بای...تو هواپیما که ملت لخت شدن یعنی عقده تا چه حد؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!حالم ازشون بهم خورد که دینو فرهنگشون و سریع میفروختن و ابرومونو میبردن..من حداقل همون 4سانتی متر روسری که سرم بود سرجاش موند...بیخیال به من چه؟باورم نمیشد بعد این همه سال... ....چه طوری تعریف کنم اون احساساتو اینارو خیلی سخته فقط  یادمه وقتی رسیدم فرودگاه بعد 7سال......من داشتم گریه میکردم....اما من همش اشکامو پاک میکردم که کسی نبینه

.وای داداشم چه بزرگ شده بود جفتمون تعجب کردیم لپمو کشید گفت دراز شدیا..بعد منم از خجالت تند تند رفتم تا چشم تو چشم نشیم

وای خدایا مهربونم من کی باشم که بخوام شکایت کنم شاید اینم قسمت من بود که نه تنها لذت داشتن داداش و احساس نکنم بلکه ازش گریزان باشم و اخه خدایا چرا باید همیشه حتی واس کوچکترین حرفم خجالت بکشم؟ چرا من مثل این همه ادم قسمتم از داشتن داداش باید جدایی و غربت و اون بیچاره باشه یادش بخیر اولا که رفته بود من دیگه تا 1ماه به زور در حدی غذا میخوردم که زنده بمونم ...هی فکر میکردم اون گشنه ست عجب خلی بودما حالا که اومدم میبینم چه تغذیه داغونی داریم ما ایرانیا..بعضی وقتا خدا از ادم هرچیو که خیلی دوست داره میگیره....داداشو ازم نگرفت نه اما الان مثل اون موقع ها دوسش دارم؟نمیدونم الان دیگه واسم مثل غریبه هاست چه فایده دیگه وقتی برمیگرده ایران 3-4 هفته میمونه تا میاد یخمون اب شه دوباره میره و دوباره گریه ...خدایا من غلط کنم که بخوام ناشکری کنم نه اصلا راست میگی اگه اون بود شاید تورو فراموش میکردم اما من همیشه ارزوم بود که داداشم پیشم بود یه مدت با بابا سر اینکه اونو فرستاد قهر کردم اخه یه دفعه خیلی تنها شدم اخه همون سال  ابجیه خوشملم ازدواج کرد و من از دامادمون متنفر بودم و به زور سلام میکردم خوب بچگیم کردم اما به خودم حق میدمم...خلاصه رفتیم بعد تو سویت داداشم که شاید 40-30 متر به زور میشد ویه حیاط خوشملم جلوش بود مامانم تا یه گوشه گیر اورد اشکاشو رها کرد که ببین دوردونم چطوری غریب شده  اما انقد با سلیقه و مرتب چیده بود که بهش حسودیم شد....شب پسرعموی بابا زنگ زد که فردا میان و از اون ور دوستای مصطفی همه تو سویت کوچیکش جا شدیم عکساشونو دیده بودم اما تعجب کردم چون با عکساشون فرق میکردن مثلا اریا تو عکس خفن بود اما خیلی مذهبی شده بود خلبان بود داداشم میگفت از وقتی که پدرش فوت کرده مسلمون شده یعنی قبلا شناسنامه ای بوده الان واقعی شده...ازش چندشم میشد حق داشتم اون عکسای داغونی که من از اون دیده بودم  اول فک یکردم از این پشموویا که ادعا دارن شده اما بعد نظرم عوض شد زنش اسمش اماندا بود المانی بود اونم 2هفته بود که مسلمون شده بود اینا  4 سال باهم بودن اما اماندا شب قدر با حرفایی که اون زده بود مسلمون شده بود اریا خیلیارو مسلمون کرده بود چه دل پاکی داشت بابای اماندا گفته بود اگه با ایرانی ازدواج کنی دخملم نیستی نژاد پرسته اریاو رو ندیده اریا میگفت من هر چی از خدا میخوام خودش حلش میکنه خودش مادو تارو مسلمون کرد بقیه اشم خودش حل میکنه..داداشم اینا یه شوخی شروع کرده بودن هر کاری داشتن به من میگفتن چیزیم نمیخواستن میگفتن در خدمت ما وایسا منم چون یه ماه بود دیگه انجام میدادم که اریا صداش در اومد گفت مصطفی خیلی تنبلیا چند بارم ظرفارو اونا شستن دیگه نمیذاشتن من و مامان کاری بکنیم.....اما دم پسر عموهای بابا قیژ با این مرام خفن که این همه راه کوبیدن واومدن یه مسافتی مثل شمال تا جنوب ما و چند ساعت موندن و رفتن و مارو تو خماری گذاشتن ......از فرداشم که هرروز یه جا بودیم همش مهمونی و تفریح وجاهای جدید

 مثل

ILE OF WHITE/WINCHESTER/LUL WORTH..

من که تو هنگ بودم اخه تو ایران هیچ وقت ۵ تا ماشین یه جا نرفته بودیم اینا خانواده خهای مهاجر بودن...دیگه همه تنهاییم یادم رفته بود

 عاشق فامیلای بابا شدم که انصافا کم نمیذارن از هیچی مخصوصا شعور... راستی نگفتم من که هیچکدومو قبل ندیده بودم... راستی حسابی با سوفی و ویکی و ایمی مچ شدم چندتا از کسایی که شنیده بودم از مسلمونا متنفرن و حسابی نژاد پرست..اما اینطوری نبودن ...اونام مسلمون شده بودن...به منو مامان که تو اون همه حجاب داشتیم خیلی احترام میذاشتن مهربون بودن...

تو اینجا همه مسلمون میشن اون موقع تو ایران همه دارن بر میگردن ...افتضاحه....خیلی با چیزایی که ماهواره نشون میده متفاوته ...همه راحتن ...کسی ارایش فجیع مثل ایران نمیکنه...دروغ نمیگن غیبت نمیکنن دزدی کمه و.....و اون موقع ما اسممونو گذاشتیم مسلمون

راستی یه چیز باحال دیگه خواهرم و مامان بزرگم با مامان قهرن چون که چند روز اول اینجا به هیشکی زنگ نزدیم مامان بزرگ فکر کرده بود همه رو پیچوندیم و واسه همیشه اومدیم...ایول دوست دارم که فامیلای مامان ازمون ناراحت باشن نکه ظالم باشم یا ازشون بدم بیاد نه اما چون تو ترکا پسر سالاری بود ومن تک دختر بودم و این مایه ننگشون بود نه مزیت و یه سری قضیه های نگو...دیگه دوسشون ندارم.....من فکر میکردم بابا هیچ فامیلی نداره اما باورتون میشه اینجا یه عالمه فامیل بود که من تا حالا اسمشونو به زور شاید شنیده بودم...خیلی از پسر عمه ها و دختر عمه هاشو و خیلیای دیگه رو تا حالا ندیده بودم....دیگه مثل ایران تنها نبودم اولش..وای چقد اخلاقام عوض شده بود اما من هنوز عین دیونه ها شبا گریه ام سر جاشه که یه بار مصطفی دید و بهم گیر داد چی شده و به مامان گفت واییییییی خوب چیکار میکردم گفتم دلم درد میکنه نصفه شبی زنگ زدن به دکتر حیدر پسر دایی بابا من مونده بودم چیکار کنم چی بگم وای نمیدونید پشتش مجبور شدم چه خالیایی ببندم.....که بالاخره به خیر گذشت.....

خوب چندتا از شهر را رم رفتیم استوک خونه پسر عمو حامد و مهران...همش خونه مهران اینا بودیم اون رستوران داره یه خونه ام بغلش که خیلی جلوش قشنگ بودالبته تو داهاتا یه استوکه دیگه!

 مهران به خانوما خیلی احترام میذاشت به این میگن شعور!!اونجا بیشتر از همه جا خوش گذشت چون با صوفی صمیمی شده بودم همسن و هم صحبتم بود تازه واسه تقویت زبانمم خوب بود..یه بار گیر داد بریم استخر که من هرچی توضیح میدادم تو فرهنگ ما نیست نمیفهید اخرش باباش گفت خوب برو اونجا بشین نم رفتم نشستم به تماشا....

حامد با زنش دعواش شده بود کوک نبود...بعدشم چندتا از پسرای حامد اولش اومدن دست بدم دست ندادم ضایع شدن فجیع تازه بدتر به خود پسر عموی بابام با موهای سفیدشون دست ندادم کلی زشت شد از اون ور مامن چشم غره میرففت از اون ور بابا میگفت عیب نداره خوب من دچاره دو گانگی ارزشی شدم اصلا به من چه خوب شعور ندارن 4سانت روسریمو ببینن؟میگم بابام برقیه غیرتش! ....منچسترپیش تحفه ی دختر عموی بابام که همون شب بود که انگیلیسی با موبایل نوشتم کاش چیزیو که دیدم نمیدیدم......

بعدم لندن خونه یوسف اینا که دوست داداشم و فامیل دورمون بود رفتیم  اونجا خیلی تنها بودم اخه هر شب کلی مهمون میومد که هیچکدومشون دختر نبود راحترش اینکه اونا با دوستاشون جمع بودن ومن مجبور بودم غیبتای مامان و مامان یوسف و که ترکی صحبت میکردن تحمل کنم همش تنهایی خفه خونی حرف نمیزدم میگفتن لالی حرف میزدم میگفتن سبکی....لندن از همه جا به نظرم قشنگتر بود تو شهرای انگلیس حتی از اکسفورد...مخصوصا دوچرخه هاش که قبل نیم ساعت مجانی بود..چی میشه تو ایرانم از این کارا بکنن؟؟....هر جا میرفتیم مامان من و مامان یوسف با یکی از پسرا با ترن میومدن و ما با دوچرخه که حدودا ۹ نفر بودیم که اگه دوچرخه کم بود تو ایستگاه اونا دیونه بازی در میوردن دو ترکه میشستن که اگه پلیس میدید نون و ابدار جریمه میکرد!!!میگن چرا شهر قشنگه خوب غیر ممکن یه جا بتونی ماشینتو بذاری پول پارکینگ نگیرن!!!رفتیم موزه ی بریتیش که گریه ام گرفت تخت جمشید و غلفتی گذاشتن اونجا.. چه جوری اوردن؟نه تنها ایران از همه کشورا! از تمدن ایران چی موند؟بقیه شم که تو فرانسس...دمشون گرم که تمدن ایرانو نگه داشتن....من نمیدونم از انگیلیسم چیزی بود؟؟؟ موزهی طبیعت و علمم فوقالعاده قشنگ بود!

اما هاید پارک که از بزرگترین پارک های دنیا بودکه دوباره با دوچرخه رفتیم و مامان من ومامان یوسف موندن و مام ۱۰ نفر بودیم رفتیم جایی که هر یکشنبه بحث دینی میشه...مصطفی گفت من نرم که همشون پسرن و حوصلم سر میره بحث اونجا اما من دیگه حرفای مامیط اینارو حفظ بودم تنهایی و ترجیح دادم...اما اونجا از همه ادیان بودن شیطون پرسته دو تا شاخ داشت  یه کاغذ نوشته بود سر خدا شلوغه هر چی میخواین از من بخواین میخواستم بگم ۱۰۰۰ پوند نقد الان میخوام....زرشک...چه پوچ.....

اریا و یوسف و رضا و بهنام اینا انقد با این مسیحیا بحث کرده بودن قرمز شده بودن...بابا هم که کلی دورش جمع شده بودن....میحرفید مصطفی هم پیشش....منم که اون وسط هاج و واج فقط گوش میدادم گریه ام گرفته بود دلم واسه خدا تنگ شد روسری مو سفت کرم...دلم واسشون سوخت که با این سن شبه های چرت میگفتن به دینم افتخار کردم وای خدا اگه من مثل اینا خل میشدم چی؟؟اینا دنبال چین مگهخ کورن؟به قول اریا یعنی با این همه دلیل کسی  که بگه خدا نیست خودشو زده به اون راه...من همینطور خیره بودم یه شبنی از اشک رو گونه ام بود که یه دختر قد بلند و مو بلوند پیشم اومد سلام کرد سری خودمو جمع کردم جوابشو دادم گفت خیلی وقته دارم نگات میکنم اما تو به یه جا خیره شدی چرا؟پیچوندمش....کلی خندیدمو...گفت چقد شادی تو دلم گفتم همه میگن اما هیشکی از درونم خبر نداره که...گفت از کجا اومدی این روسری و چرا سر کردی هرچی تو دلم بود گفتم اما اون نروژی بود زبانش زیاد خوب نبود نمیفهمید منم بعضی جاها رو....گفتم تو از دینت بگو گفت اما وقت کم بود من که نفهمیدم گفتم دادشم زبانش بهتره صداش کردم اونم کلی از اسلام گفت بعد دختره گفت میخوام با خانوما صحبت کنم داداشم ضایع شد بعد من درباره حجاب براش گفتم بعد ایمیلام و گرفت که من واسه اونو گم کردم ولی اونم ایمیل نداد چقد بد شد....شاید تقصیر من بود چون اخرش روبوسی کردم دادشم گفت اینا بد میدونن من چه میدونستم....!بعدشم که اریا سوال ژیچم کرد مسلمونش کردی؟درباره حجاب چی گفتی اونم تو جمع چی میگفتم؟میدونستم میخواد حجاب خودو میخواد سرکوب کنه!توضیح دادم کفش برید گفت یعنی تو همه اینارو میدونی؟منظورش این بود پس چرا خودت رعایت نمیکنی؟خودمم نمیدونم چرا...دوست دارم حجاب و اما...بعدشم همه با دوچرخه برگشتن به جز منو دادشم و ۳تا از دوستاش...زیر بارون داشتم خفه یشد کاش نمیومدم اما واسه اون دختره خوب شد تازه تو کیفم کاکائو بود بهشون دادم کلی حال کردن چون از گشنگی داشتن میمردن شبم رفتیم مرکز اسلامی دعای کمیل....

دوباره غیرت اینا گل کرد اونجا مسواکم کردن بابا هی میگفت کتت کوتاهه ...شلوارت تنگه ...روسریت عقبه....بذار دو روز برسی...و اینگونه دعوامون میشد ومن بیشتر لج میکردم نمیدونم چرا بابا یه دفعه برقش میگیره؟؟ راستی ترکی خیلی بدرد خورد حتی بیشتر از اینگیلیسی اینجا همه ترکن........

بعد برگشتیم

شهری که داداشم میدرسه.... southamptonشهر دانشجویی

مثلا دیگه خریدکنیم که من سبد خرید گذاشتم کنار مامی اینا که در حال برداشتن لباس بچه بودن که برم کفش بردارم اما اونا صدامو نشینیدن وبعد سبد گم شد و همه منو باعثش دونستن ......فرداش سفره حضرت ابالفضل بود با هاشون اشتی کردم مامان واس داداشم دختر پیدا کرد و مجبور شد که باهام اشتی کنه که نظرمو بپرسه فعلا که نیلو خانم با مامن دختر حرف زد اما دختره خودشو .... کرد گفت بچس امادگی نداره!مامی شکست عشقی خورد!من که نمیدونستم اونجا همه انگار اومدن عروسی ساده رفته بودم شلوار لی و یه بلوز صورتی موهامم مثل همیشه دورم بود با چتریایی که تو صورتم بود از روشم بیرون رفتنی کت و روسری صورتی...ایول عجب سفره ای بود چه غذا هایی به اندازه 2 روز خوردم!یه زنه همش امارمیگرفت اونم کجا ببخشید وقتی از دستشویی بیرون اومدنی اونم چی واس من کلاس میذاشت انگیلیسی میحرفید منم کم نیوردم حرفیدم بعد بهش گفتم اینجا همه ایرانین شمام باید ایرانی باشید گفت ا شما فارسی بلدی تو دلم گفتم په نه په عین تو عقده ای هه چی یادم رفته!!!مامی اومد نجاتم داد گفت به مامی دوست دادشیمه بعد شام دعوت کردن و من هنوز تو کف خونه دوبلکسشونم!امروزم که دوباره با مامیم دعوا کردم بد...اخه حدود 2 چمدون واسه عتیقه ی ابجیم و فامیلاش خرید کرد و من هیچی که من صدام دراومدبابا بهم پول داد که گفت هرچی میخوای بگیر اما مامان نذاشت گفت لباس زیاد داری فلانی بابا نداره ثواب داره.....اون موقع میگن من حسودم!اما خیلی فروشگاه های اینجا خیلی باحاله کاش ایرانم اینجوری شه!من کارای مامان و دوست ندارم مامان خودشو برای فامیلاش فدا کرد فامیلایی که مامان و فقط واس سوغاتی یا وام یاپول....میخوان خیلی وقتا مامان از خودش میزد واس اونا ...

کلی سفارشات دادن از 5شنبه خونمونن که.....هروقت مشکل دارن زنگ میزنن رو اعصاب مامان راه میرن نمیگن مامان مریضی قلبی داره این یعنی....اما صداش درنمیاد..تازه کلی طلب کارن اینارو وظیفه میدونن کلی رو سر من منت میزنن فلانی بابا نداره تو بابات مهندسه تو اینجوری بزرگ شدی اون اونجوری من نمیدونم بابام چه ربطی به من داره خدا دردمو به کی بگم...تو دیگه با این وضعیت چرا حجابت اینجوریه حیف خرجی که واست میکنن...به خدا اینارو خاله هام تو صورتم میگن..خیلی خستم...خیلی ...نمیدونم چرا از من اینقدر عقده دارن واقعا نمیدونم چرا..مامانمم پشت اوناست.....بیخیل خدا پشت ادم باشه اصلا بهتر انقد قشنگه وقتی تنهایی....بچه ها ببخشید دلم خیلی پر بود داشتم خفه میشدم اینجا نگم کجا بگم؟کاش خستگیم اینجا در میرفت و با خیال راحت درس میخوندم نه همش دعوا اصلا نکنه من اشتباه میکنم شاید.....نوجونیه؟اما نه به خودم حق میدم!شایدم نمیدم....چرا من همش با مامانم اینا دعوا میکنم؟.....؟؟؟؟